هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -کفش

تغییرات کوچک

    تغییراتِ کوچک   پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود نشانش داد. گفت:   _نگا بابا چه خوشگله. ببین، ببین چه قشنگه. عالیه، نه بابا؟ قشنگه نه؟ همین خوبه. من اینو می‌خوام.   سرش را بالا آورده و پلک‌زنان به بابا نگاه...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها