هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -محمد برازشی

اشک یک مرد

قهرمانان تا ابد نابودند

شهرزادم بگو برایم از… شهر آشفته ای که من بودم زندگی ایستگاه آخر بود با تو در داخل ترن بودم گریه کردم تمام طهران را مرد بودم اگر چه زن بودم * شهرزادم بگو برایم از… خاطراتی که سخت دلگیرند ساعت از عشقمان گذشته عزیز تک تکِ لحظه هایمان دیرند...

غروب

غروب

محمد برازشی   غروب میشد و گفتی غروب دلگیر است غروب میشد و گفتم غروب جانکاه است نفس کشیدی و از تو… به سرفه افتادم که سهمه سینه ی مان از خوشی فقط آه است بگو به آن که به پیراهنم قناعت کرد هنوز یوسف تو در دل همان چاه است و برکه گفت که در عشق...

خلوت قبرستان

  نه عجب هر که در این بادیه سرگردان است هر که حرفش به دلت کرد اثر شیطان است   خسته ام مثل درختی ک ببیند روزی آن که با قصد تبر آمده جنگلبان است   یوسف از ظلمت این چاه رهایت کردند غافل از مقصد بعدت که همان زندان است   بین میخانه ی...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.