هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -فرزانه حسین زاده

بمباران

صد دقیقه

از دخترم میپرسم : به نظرت توی صد دقیقه میشه چکار کرد؟ میپرد بالا و با هیجان میگوید: یه عالمه بابی اسفنجی دید میگویم ؛ خوب، دیگه همسرم روی گاز را نگاه میکند و بالبخند میگوید ؛میشه یه قرمه سبزی باحال پخت. بعد مثل یه مسابقه شروع میکنند میشه.”شام...

غسالخانه

غسالخانه

خسته به غسالخانه میرسم . اینجا تنها غسالخانه ی دنیاست که ویترین دارد، جسد ها را نمایش میدهند . آزادانه خرید و فروش میکنند . هیچکس حتی یک فاتحه نمیخواند. جالب تر اینکه جسد ها هر چه جوان تر باشد مردم خوشحال تر و راغب ترند. حتی ،نگاه ،مرده شور ش اذیتت...

بادمجان

خورشت بادمجان

بعد آن دعوای پارسال بین شوهرم و پدرم که سر دلار بود و اختلاف نظرشان در مورد این تجارت که بابا اصرار داشت حرامه و پوزخندهای محمد شوهرم که میخواست به او بفهماند تو از اقتصاد چیزی نمیدانی بابا یکسالی بود خانه ام نیامده بود محمدم به هر بهانه ایی از رفتن...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.