هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -شعر

گفتم غزلي تا ننويسند محال است

    تا خنده ي تو مي چکد از خوشه ي لب ها بيچاره بمي ها و غم نرخ رطب ها   دنبال دو رج بافه از ابريشم مويت تبريز شده قبر عجم ها و عرب ها   قاجاري چشمان تو را قاب گرفته است قنداق تفنگ همه مشروطه طلب ها   از عکس تو و بغض همينقدر...

احتمال

احتمل يحتمل احتمال

عجب وارونه در هم مي شكنيم!! ماهي هستيم و دريا نميدانيم خوابيم و رويا نميدانيم گرگيم و صحرا نميدانيم و ميگوييم: احتمل يحتمل احتمال در پي ارامش به ساحل ميزنيم قدم افسوس نميدانيم “موجيم و ارامش ما يعني عدم” چالش ما گذشت در برزخ و جهنم و...

سیمِ خاردارِ

  ازعشق پَروا كردنش را دوست دارم امروز و فردا كردنش را دوست دارم   از چشمهایش عشق را می خوانم امّا انكار و حاشاكردنش را دوست دارم   ابری شدن در روزهای آفتابی بی طاقتی،تاكردنش را دوست دارم   ازپشتِ سیمِ خاردارِ رویِ دیوار تنها...

آواز گون ها

      آواز گون ها     در اين برزخ سرد چو ققنوس افسانه ها دم به دم مي كشي پر ز خاكستر خود به سوي رهايي     كه تا نفسرد آتش قلب تو در هوايي كه در آن نفس همچون إبر سترون كدر مي كند اين گذرگاه بي انتها را   دريغا...

پیشونی نویس

    پيشوني نويسِ من، بخت منو توي بقچه هاي كوليا بذار تا شايد بخت يكي و وا كنه . اين زمستون كه رسيد من و ببند به درختِ خشك باغچه مون، مي خوام باغِبون سر از تنم جدا كنه . از حراج باغِبونا ، تو بگو… كي مياد بگيره دستايي رو كه قاطيِ ميوه...

درد

درد ی کشیده ایم، در خود خزیده ایم از عشق غیر از این چیزی ندیده ایم   چون قصه ای عجیب بی پا و بی سریم تبعید می شویم، سیبی نچیده ایم   ما خود حکایتیم، غرق شکایتیم در راه مانده ایم از بس دویده ایم   راهی که می رویم یا که نمی رویم تحمیل...

اجل

وقتی ابد مرا، عق می‌زد از ازل پاشیده می‌شدم، بر جان این غزل   طعم اسید داغ، بر حلق زنده ها یک زهر مار تلخ، با مزه ی عسل   صفرای بی امان، دشت درندگان با کوزه های خون، بر دوش و در بغل   جوینده ی طلا، در رود زندگی یک عمر رفت و هیچ، جز...

غروب

غروب

محمد برازشی   غروب میشد و گفتی غروب دلگیر است غروب میشد و گفتم غروب جانکاه است نفس کشیدی و از تو… به سرفه افتادم که سهمه سینه ی مان از خوشی فقط آه است بگو به آن که به پیراهنم قناعت کرد هنوز یوسف تو در دل همان چاه است و برکه گفت که در عشق...

مصطبه عشق

مصطبه عشق

صــــدبار بگفتم که سفرکن! که نکردی! ازمصطبه عشق حذر کن! که نکردی! گفتم زصف بت شکنان دورشو ای دل ترک سپــرو تیروتبر کن که نکردی! با شـــهره بتان بست نشستی ، نرمیدی گفتم ز حیا دیده سپر کن که نکردی! گفتم که نظربازی! از این روی به اینها با دیدهء کورانه...

رسوایی

عاقبت از ظلم تو با درد همبستر شدم   آتشی بودم سراپا همچو خاکستر شدم   در پی ات رسوا و حیران گشته ام اما عجب   آن قدَر بی اعتنا یی من که عاشق تر شدم     چون  بدیدم من  ترا در جمع، از آشفتگی     آبرو دادم زکف ای وای...

کجایی

کجایی

به ارض نشینی،ز کعبه برآیی به کعبه نشینی، ندیده خدایی به خاک نشینی، ز غنچه درآیی به برگ نشینی، ز گل به در آیی ز کام برآیی، به گوش نشینی ز پرده درآیی، و دل بگشایی به غمزه بیایی، جگر بدرانی به قهر بیایی، کرشمه نمایی به قتل ببندی، زنده کنندی به لطف...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها