هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -شعر کوتاه

آواز گون ها

      آواز گون ها     در اين برزخ سرد چو ققنوس افسانه ها دم به دم مي كشي پر ز خاكستر خود به سوي رهايي     كه تا نفسرد آتش قلب تو در هوايي كه در آن نفس همچون إبر سترون كدر مي كند اين گذرگاه بي انتها را   دريغا...

نیلوفر ی در آب

نشستم در غم از تنهایی محض نوشتم از غمش پوسید کاغذ   تنش از بوی شب بو،بو گرفته غمش را از غم آهو گرفته   خیابانها جهاز مادرش بود نمی خندید، شاید بهترش بود   غروبی غمزده در چاله ی نفت دلش هوهو کنان از پیش من رفت   دلم هم تخت او در...

زن

زن

وحیدطلعت   زن بغض بود، گریه ی مردی غریب بود زن ماه بود، زیبا بود و نجیب بود زن غصه داشت، خاطره ای دور و تلخ داشت مرد از جنون و عشق و هوس بی نصیب بود باهم قدم زدند، دو تنها، کنار هم… اما مسیر دره فراز و نشیب بود در پای کوه، سمت غروبی...

غروب

غروب

محمد برازشی   غروب میشد و گفتی غروب دلگیر است غروب میشد و گفتم غروب جانکاه است نفس کشیدی و از تو… به سرفه افتادم که سهمه سینه ی مان از خوشی فقط آه است بگو به آن که به پیراهنم قناعت کرد هنوز یوسف تو در دل همان چاه است و برکه گفت که در عشق...

پروانه

پروانه

بند بند تنت را برطناب این شهر خشک می کنم آفتاب می خواهم تاخون لباست خشک شود کسی نفهمد آبریز گلوی تو نفس گیر رودهای خروشان زندگی من ست روزی ، روزگاری ، دخترم بزرگ می شوی دفتر شعرم را ورق می زنی دست می کشی به تاریکی شعرهایم هرجا قطره ای خون دیدی بدان...

رسوایی

عاقبت از ظلم تو با درد همبستر شدم   آتشی بودم سراپا همچو خاکستر شدم   در پی ات رسوا و حیران گشته ام اما عجب   آن قدَر بی اعتنا یی من که عاشق تر شدم     چون  بدیدم من  ترا در جمع، از آشفتگی     آبرو دادم زکف ای وای...

کجایی

کجایی

به ارض نشینی،ز کعبه برآیی به کعبه نشینی، ندیده خدایی به خاک نشینی، ز غنچه درآیی به برگ نشینی، ز گل به در آیی ز کام برآیی، به گوش نشینی ز پرده درآیی، و دل بگشایی به غمزه بیایی، جگر بدرانی به قهر بیایی، کرشمه نمایی به قتل ببندی، زنده کنندی به لطف...

اعتراف

  عشق من کدام؟ کوچه های قرار !؟ اتاق  دلواپسی !؟ شعر بی توای ها !؟ کدام مگر روح درخت دین را !؟ به یادگاری عشق ما خراشید که اینچنان به تازیانه های بغض حد خوردیم ما را به صلیب عرف می کشند به دار اصول به جوخهء تیر باران سنت اما کدام آیا؟ اعتراف می...

کابوس

کابوس ها گاهی آرامش در میان شما واقعی ست چه کسی استخوان هایم را مومیایی می کند و در ستون تسلیت روزنامه موهای زنی را به خاک می سپارد “خوشا به حال کسی که به تو شک نکند ” دستی از قهقرا مرا به سوی تو پرتاب می کند و تو بدرقه خواهی شد بی آنکه...

بغل

گلابک جان

گلابک جان در این آهسته شب رفتن که کوچه،بوق سگ فریاد می دارد نمی گیری سراغ،گاه و بی گاه دل شوریدهء هرگاه ما را؟ ببین مهتاب امشب ….آسمان را نمی بینی گلابک جان؟ “چه تنهایم” “چه غمگینم” که ظلمت کومه ام: سخت خشک است سخت...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها