هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -شعر فارسی

سیمِ خاردارِ

  ازعشق پَروا كردنش را دوست دارم امروز و فردا كردنش را دوست دارم   از چشمهایش عشق را می خوانم امّا انكار و حاشاكردنش را دوست دارم   ابری شدن در روزهای آفتابی بی طاقتی،تاكردنش را دوست دارم   ازپشتِ سیمِ خاردارِ رویِ دیوار تنها...

آواز گون ها

      آواز گون ها     در اين برزخ سرد چو ققنوس افسانه ها دم به دم مي كشي پر ز خاكستر خود به سوي رهايي     كه تا نفسرد آتش قلب تو در هوايي كه در آن نفس همچون إبر سترون كدر مي كند اين گذرگاه بي انتها را   دريغا...

پیشونی نویس

    پيشوني نويسِ من، بخت منو توي بقچه هاي كوليا بذار تا شايد بخت يكي و وا كنه . اين زمستون كه رسيد من و ببند به درختِ خشك باغچه مون، مي خوام باغِبون سر از تنم جدا كنه . از حراج باغِبونا ، تو بگو… كي مياد بگيره دستايي رو كه قاطيِ ميوه...

ماه

    ماه باشی که حل نشی توو آب خسته باشی بغل نشی توو خواب   توو خودت کز کنی فرو باشی شرط بستی هزارتوو باشی   شرط بستی که میله های تنت خم نشن به غریبه ها ندنت   شب به شب پشت چادر و رووبند با دو تا گیره پهن شی روو بند  ...

درد

درد ی کشیده ایم، در خود خزیده ایم از عشق غیر از این چیزی ندیده ایم   چون قصه ای عجیب بی پا و بی سریم تبعید می شویم، سیبی نچیده ایم   ما خود حکایتیم، غرق شکایتیم در راه مانده ایم از بس دویده ایم   راهی که می رویم یا که نمی رویم تحمیل...

اجل

وقتی ابد مرا، عق می‌زد از ازل پاشیده می‌شدم، بر جان این غزل   طعم اسید داغ، بر حلق زنده ها یک زهر مار تلخ، با مزه ی عسل   صفرای بی امان، دشت درندگان با کوزه های خون، بر دوش و در بغل   جوینده ی طلا، در رود زندگی یک عمر رفت و هیچ، جز...

زن

زن

وحیدطلعت   زن بغض بود، گریه ی مردی غریب بود زن ماه بود، زیبا بود و نجیب بود زن غصه داشت، خاطره ای دور و تلخ داشت مرد از جنون و عشق و هوس بی نصیب بود باهم قدم زدند، دو تنها، کنار هم… اما مسیر دره فراز و نشیب بود در پای کوه، سمت غروبی...

غروب

غروب

محمد برازشی   غروب میشد و گفتی غروب دلگیر است غروب میشد و گفتم غروب جانکاه است نفس کشیدی و از تو… به سرفه افتادم که سهمه سینه ی مان از خوشی فقط آه است بگو به آن که به پیراهنم قناعت کرد هنوز یوسف تو در دل همان چاه است و برکه گفت که در عشق...

مصطبه عشق

مصطبه عشق

صــــدبار بگفتم که سفرکن! که نکردی! ازمصطبه عشق حذر کن! که نکردی! گفتم زصف بت شکنان دورشو ای دل ترک سپــرو تیروتبر کن که نکردی! با شـــهره بتان بست نشستی ، نرمیدی گفتم ز حیا دیده سپر کن که نکردی! گفتم که نظربازی! از این روی به اینها با دیدهء کورانه...

کجایی

کجایی

به ارض نشینی،ز کعبه برآیی به کعبه نشینی، ندیده خدایی به خاک نشینی، ز غنچه درآیی به برگ نشینی، ز گل به در آیی ز کام برآیی، به گوش نشینی ز پرده درآیی، و دل بگشایی به غمزه بیایی، جگر بدرانی به قهر بیایی، کرشمه نمایی به قتل ببندی، زنده کنندی به لطف...

هیچکس نخواهد فهمید

  آدم ها خسته می شوند و سیگار می کشند   گاهی دلشان از قصه های دلشان میسوزد   اما؛ کسی صمیمانه بغل نخواهد کرد کسی را   و نخواهد پرسید:   به کدام درخت تکیه زده ای و بی رحمانه گریسته ای؟   یا مرگ کدام گل را تنها تب میکنی؟...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها