هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -شعر زیبای فارسی

نیلوفر ی در آب

نشستم در غم از تنهایی محض نوشتم از غمش پوسید کاغذ   تنش از بوی شب بو،بو گرفته غمش را از غم آهو گرفته   خیابانها جهاز مادرش بود نمی خندید، شاید بهترش بود   غروبی غمزده در چاله ی نفت دلش هوهو کنان از پیش من رفت   دلم هم تخت او در...

ترانه های بهاران

تو را کدام نفس آفریده در دل من و طرحی از غم باران کشیده در دل من کبوتران نگاه تو در شب طوفان نگو که که از تب سرما رمیده در دل من به شوق لحظه‌ی پروانه، دور چشمانت ترانه‌های بهاران دمیده در دل من سکوت و جاده و مه ، دست میوه چین تو کو؟ که میوه‌های تحمل...

غروب

غروب

محمد برازشی   غروب میشد و گفتی غروب دلگیر است غروب میشد و گفتم غروب جانکاه است نفس کشیدی و از تو… به سرفه افتادم که سهمه سینه ی مان از خوشی فقط آه است بگو به آن که به پیراهنم قناعت کرد هنوز یوسف تو در دل همان چاه است و برکه گفت که در عشق...

کابوس

کابوس ها گاهی آرامش در میان شما واقعی ست چه کسی استخوان هایم را مومیایی می کند و در ستون تسلیت روزنامه موهای زنی را به خاک می سپارد “خوشا به حال کسی که به تو شک نکند ” دستی از قهقرا مرا به سوی تو پرتاب می کند و تو بدرقه خواهی شد بی آنکه...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها