هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -راپی

چشم آبی

چشم آبی

زانوهایش را خم کرده بود و سرش را در انتظار چکیدن قطره ی بعدی خون پایین نگه داشته بود . خونش بوهای مختلفی می داد . انگشتش را روی شکستگی سرش کشید و مقابل بینی اش گرفت و بو کشید . حس کرد بین پاهایش چیزی تکان می خورد . دستش را روی خون های در حال لخته...

ترس

ترس

  داستان برگزیده از نگاه داور، در مسابقه ی داستان نویسی نیمه دوم خرداد ماه ۹۶ با موضوع ” ترس “   مثل شبح همه جا دنبالم بود هر وقت ازش فرار می کردم و یه گوشه توی حیاط خوابگاه پنهون میشدم زمزمه وار اسممو صدا میزد انگار رشته های...

flower

یاکریم

تخمه می شکست و به شیشه ی براق مغازه ش که همین چند دقیقه پیش تمیز کرده بود نگاه می کرد . یکدفعه خونی که پاشید روی شیشه نفسشو بند آورد ! با وحشت از مغازه بیرون دوید . یکی بیرون مغازه توی خون غوطه ور بود ولی نه کسی آمبولانس خبر کرد و نه مردم جمع شدن...

flower

میگو

مادر من بیست سال پیش یه میگو زایید. هیچ کس نفهمید که من میگو ام حتی خودمم اینو نمیدونستم. تا اینکه یه سال پیش با یه آدم برخورد کردم و بعد سرم داغه داغ شد . توی سرم یه چیزی شروع کرد به تپیدن ! وقتی برگشتم خونه به همه گفتم : من عاشق شدم . بهم گفتن :...

flower

جیغ های نهفته در قطرات باران

روح مورچه روی سقف یه خونه نشسته بود و بارش بارون رو تماشا می کرد . پشت سرش توی یه قطره ی بارون جسدش شناور بود و پیش روش یه شهر وسیع بود و میلیون ها قطره ی بارون که توی هوا معلق بودن ، انگار زمان کند شده بود … توی بعضی قطره ها یه تصویر مواج ،...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها