هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستان

موتور

صاحب موتور

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم...

اسفند های بی پایان

  اصلا یکی از خوشبختی های کوچکم تکیه دادن به مبل نزدیک پنجره روبه خیابان است.جایی که میتوانم صدای بازی بچه ها ؛بوق ماشین ها و وزش باد سرد اواسط اسفند ماه رابه خوبی بشنوم. دومین خوشبختی ام زمانی است که دلبر با نان تازه و نفس زنان وارد خانه میشود...

حتی مادر هم مرا درک نکرد

  تو ماشینیم داریم می ریم خونه ی مادرم. کمی تردید دارم، نمی دونم چطور سر حرفو باز کنم. سر بطری آب سفته، نمی تونم بازش کنم، می گه بده من. نمی دم. می گم می خوام از این به بعد مستقل باشم. پوزخند می زنه. می گم باید یه فکری برای خودمون بکنیم. من...

ناجی

ناجی

پریا دهقان منش   وقتی روز امدنش نزدیک میشود زندگی منجمد و یکنواخت اینجا، پر از شادی می شود.کلماتی که ادا می کنم از شوق امدنش در دهانم می رقصد و حتی بادها هم زیر بال تک درخت تکیده ی حیاط را می گیرند و می رقصانندش.او همان کسی است که دخترک دیوانه...

کمربند انفجاری

ماراد

شهرام شعبانی نیا کمربند انفجاری اش را پوشید. از تلحه خواست که بند پشت آن را محکم ببندد. – تلحه، یادت نره! گره‌ی کور! نمیخوام بهیچوجه باز بشه. – خیالت راحت ماراد، جوری بستم که فقط دربانان بهشت میتونن اون رو باز کنن. آخه تو بهشت دیگه این...

دکتر سلمانی

دکتر سلمانی

  الهام جنتی فر   فکر میکنم تو زندگی قبلیم یه کارگر بودم که سنگای اهرام مصرو جابه جا میکرده. خیلی خسته ام؛ خیلی. خیسی عرق گردنش را با گوشه ملافه چرک سفید گرفت و سرش را روی بالش گذاشت. -هه هه؛ تو فقط یه عوضی ترسو بودی که دنبال سوراخ موش...

قاب عکس

  نگاهش به عکس روی طاقچه بود کنار یک آینه و شمعدان قدیمی مردی با سبیل چخماقی نشسته بود بینی کشیده و چشمان درشت مشکی که زیر ابرو های پرپشتش پنهان شده بودند جذاب ترش  می کردند. چند ساعتی می شد که بی هیچ کلامی همدیگر را نگاه می کردند پیرزن روی...

ستاره

ستاره

نگاهش میکنم سفیدی چشمانش از گریه زیاد سرخ شد و خط اشک روی صورتش و جای انگشتان دستی دیده می شود ،خون خشک‌شده روی لب ترک خورده اش خودنمایی میکندسرش را به دیوار تکیه داده ،در خودش مچاله شده ، صدای گریه نوزادش فضای اتاق را پر کره است ولی گویی هیچ نمی...

بی شرف ها

بی شرف ها

محمدرضا نوری “و چون او از کوه به زیر آمد، گروهی بسیار از عقب او روانه شدند.” (۱) “بی شرف ها” پنج نفر بودند. با اعدامی میشدند شش نفر. البته اعدامی بی شرف نبود. معلوم نیست که چه بود. میخورد که کارمند مفلوکی باشد یا چیزي در همان...

پیرزن

انتهای خط

پیر زن در حالي كه بسته رنگ و رو رفته اي را در كنار اجناسش ميگذاشت نگاهي به ساعت داخل قهوه خانه انداخت ، عقربه هايش ۵ بعد از ظهر را نشان ميداد ،‌از صبح يه قران هم كاسب نشده بود بايد هر چه زدوتر به خانه برميگشت هميشه بعد از ظهر سري به خانه مي زد تا...

یارو

یارو می‌گفت همه چی سه بخش داره قبلش خودش بعدش اون روز که زنشو کشت هم همینو می‌گفت هر کی دیده بودش می‌گفت از پنجره پریده بیرون داد می‌زده همه چی سه بخش داره قبلش خودش بعدش همینجوری که داد می‌زده دویده رفته سمت کوه پیداش نشد دیگه ازش خبری ندارم خیلی...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها