هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستان کوتاه

بادمجان

خورشت بادمجان

بعد آن دعوای پارسال بین شوهرم و پدرم که سر دلار بود و اختلاف نظرشان در مورد این تجارت که بابا اصرار داشت حرامه و پوزخندهای محمد شوهرم که میخواست به او بفهماند تو از اقتصاد چیزی نمیدانی بابا یکسالی بود خانه ام نیامده بود محمدم به هر بهانه ایی از رفتن...

موتور

صاحب موتور

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم...

تغییرات کوچک

    تغییراتِ کوچک   پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود نشانش داد. گفت:   _نگا بابا چه خوشگله. ببین، ببین چه قشنگه. عالیه، نه بابا؟ قشنگه نه؟ همین خوبه. من اینو می‌خوام.   سرش را بالا آورده و پلک‌زنان به بابا نگاه...

من بیچاره

من بیچاره مدتی بود می دیدمش. آدم عجیبی بود، با دیدنش حس خوبی پیدا می کردم. اوایل فقط نگاههای ساده بود و چند کلمه حرف روزمره، اما بعد همه چیز تغییر کرد. احساس کردم به او نیاز دارم، اما چیزی فراتر از نیاز بود. دوستش داشتم خیلی زیاد. اما تو که خوب می...

لگن

    لگن   مثل هرشب دیر‌وقت از سرکار برگشته بودم و تازه روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم، همین‌طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد، بی‌مقدمه پرسید: “راستی تو کِی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟” جواب سوالش را از...

اسفند های بی پایان

  اصلا یکی از خوشبختی های کوچکم تکیه دادن به مبل نزدیک پنجره روبه خیابان است.جایی که میتوانم صدای بازی بچه ها ؛بوق ماشین ها و وزش باد سرد اواسط اسفند ماه رابه خوبی بشنوم. دومین خوشبختی ام زمانی است که دلبر با نان تازه و نفس زنان وارد خانه میشود...

عکاسی میرزا

  پدرم مرد و برای تنها بازمانده ی خانواده ، من یک انبار غبار گذشته گرفته و اشیاء قدیمی کهنه به جا گذاشت ، تا دو سال بعد از مرگ پدر در انبار را که سر در ان تابلوی عکاسی میرزا نصب شده بود باز نکردم دیگران این عمل مرا احترام به پدر می دانستند غافل...

حتی مادر هم مرا درک نکرد

  تو ماشینیم داریم می ریم خونه ی مادرم. کمی تردید دارم، نمی دونم چطور سر حرفو باز کنم. سر بطری آب سفته، نمی تونم بازش کنم، می گه بده من. نمی دم. می گم می خوام از این به بعد مستقل باشم. پوزخند می زنه. می گم باید یه فکری برای خودمون بکنیم. من...

پسر

    قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش. فوتبالش عالی بود و این بهش حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کنه. این هم یکی از اخلاق‌ گَندش بود. یک اخلاق خاصّ دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. به یکی می‌گفت...

چشم آبی

چشم آبی

زانوهایش را خم کرده بود و سرش را در انتظار چکیدن قطره ی بعدی خون پایین نگه داشته بود . خونش بوهای مختلفی می داد . انگشتش را روی شکستگی سرش کشید و مقابل بینی اش گرفت و بو کشید . حس کرد بین پاهایش چیزی تکان می خورد . دستش را روی خون های در حال لخته...

یواشکی

یواشکی

شهرکی که دوران نوجوانی من در آن طی شد، تقریباً صد خانه‌ سازمانی، یک پارک، نانواییِ لواش، دوتا سوپرمارکت و قصابی و میوه فروشی، یک درمانگاه، مدرسه‌ای کوچک، و یک سینما داشت که پنج‌شنبه‌شب‌ها فیلمی نمایش می‌داد. فیلمی که بیشترِ اهالی شهرک، ازجمله ما و...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها