هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستان های کوتاه

پروانه

تنهایی پروانه

مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند. اصلاً بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگِ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که...

موتور

صاحب موتور

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم...

حتی مادر هم مرا درک نکرد

  تو ماشینیم داریم می ریم خونه ی مادرم. کمی تردید دارم، نمی دونم چطور سر حرفو باز کنم. سر بطری آب سفته، نمی تونم بازش کنم، می گه بده من. نمی دم. می گم می خوام از این به بعد مستقل باشم. پوزخند می زنه. می گم باید یه فکری برای خودمون بکنیم. من...

چشم آبی

چشم آبی

زانوهایش را خم کرده بود و سرش را در انتظار چکیدن قطره ی بعدی خون پایین نگه داشته بود . خونش بوهای مختلفی می داد . انگشتش را روی شکستگی سرش کشید و مقابل بینی اش گرفت و بو کشید . حس کرد بین پاهایش چیزی تکان می خورد . دستش را روی خون های در حال لخته...

یواشکی

یواشکی

شهرکی که دوران نوجوانی من در آن طی شد، تقریباً صد خانه‌ سازمانی، یک پارک، نانواییِ لواش، دوتا سوپرمارکت و قصابی و میوه فروشی، یک درمانگاه، مدرسه‌ای کوچک، و یک سینما داشت که پنج‌شنبه‌شب‌ها فیلمی نمایش می‌داد. فیلمی که بیشترِ اهالی شهرک، ازجمله ما و...

یارو

یارو می‌گفت همه چی سه بخش داره قبلش خودش بعدش اون روز که زنشو کشت هم همینو می‌گفت هر کی دیده بودش می‌گفت از پنجره پریده بیرون داد می‌زده همه چی سه بخش داره قبلش خودش بعدش همینجوری که داد می‌زده دویده رفته سمت کوه پیداش نشد دیگه ازش خبری ندارم خیلی...

پنجره

  پنجره را باز کردم یک مشت هوای تازه قورت دادم به شش ها نرسیده بیرونش ریختم انقدر این کار را ادامه دادم تا بغضم نترکد. رو کردم به زن نظافتچی:”هوا خیلی سرد شده ” دلم می خواست با یکی حرف بزنم حتی شده در مورد هوا یا چیزی شبیه به این...

امضاء

دختر به طبقه دوم که رسید ،صدای خش دارمرد راشنید.   – بالاخره اومدی؟ -سلام -یالا، زیاد وقت نداریم. -آخه… -بهونه نیار دیگه . -امروز عقدکنونمه. -کسی نمی فهمه -ولی اگه .. . اگه کسی….. -نمی فهمه . -خواهش …. -تو مگه نمیخوای...

ترس

ترس

  داستان برگزیده از نگاه داور، در مسابقه ی داستان نویسی نیمه دوم خرداد ماه ۹۶ با موضوع ” ترس “   مثل شبح همه جا دنبالم بود هر وقت ازش فرار می کردم و یه گوشه توی حیاط خوابگاه پنهون میشدم زمزمه وار اسممو صدا میزد انگار رشته های...

شفق

از شفق تا فلق

  داستان برگزیده از نگاه مخاطب در مسابقه ی داستان نویسی نیمه ی دوم خرداد ۹۶ با موضوع “ترس “   پير مرد مثل هر روز تور ماهيگيري اش را روي دوشش انداخت و زنبيل فرسوده اش را در دست هاي زمختش گرفت و با گامهاي سنگين خودش را به اسكله ي كنار...

بال

خوردم زمین بال هایم شکست

داستان “خوردم زمین بال هایم شکست” ( کلاسیکی عاشقانه برای شانزده ساله‌ها ) مثل همیشه از درب اصلی وارد دانشگاه شدم و مانند هر روز از جملات خشکیده روی پارچه‌های چلوار، “پارچه‌ی کفن” ، انرژی می‌گرفتم. ” هرچه مصیبت بر سر این...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها