هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستان های کوتاه ایرانی

اسفند های بی پایان

  اصلا یکی از خوشبختی های کوچکم تکیه دادن به مبل نزدیک پنجره روبه خیابان است.جایی که میتوانم صدای بازی بچه ها ؛بوق ماشین ها و وزش باد سرد اواسط اسفند ماه رابه خوبی بشنوم. دومین خوشبختی ام زمانی است که دلبر با نان تازه و نفس زنان وارد خانه میشود...

عکاسی میرزا

  پدرم مرد و برای تنها بازمانده ی خانواده ، من یک انبار غبار گذشته گرفته و اشیاء قدیمی کهنه به جا گذاشت ، تا دو سال بعد از مرگ پدر در انبار را که سر در ان تابلوی عکاسی میرزا نصب شده بود باز نکردم دیگران این عمل مرا احترام به پدر می دانستند غافل...

چشم آبی

چشم آبی

زانوهایش را خم کرده بود و سرش را در انتظار چکیدن قطره ی بعدی خون پایین نگه داشته بود . خونش بوهای مختلفی می داد . انگشتش را روی شکستگی سرش کشید و مقابل بینی اش گرفت و بو کشید . حس کرد بین پاهایش چیزی تکان می خورد . دستش را روی خون های در حال لخته...

یارو

یارو می‌گفت همه چی سه بخش داره قبلش خودش بعدش اون روز که زنشو کشت هم همینو می‌گفت هر کی دیده بودش می‌گفت از پنجره پریده بیرون داد می‌زده همه چی سه بخش داره قبلش خودش بعدش همینجوری که داد می‌زده دویده رفته سمت کوه پیداش نشد دیگه ازش خبری ندارم خیلی...

شفق

از شفق تا فلق

  داستان برگزیده از نگاه مخاطب در مسابقه ی داستان نویسی نیمه ی دوم خرداد ۹۶ با موضوع “ترس “   پير مرد مثل هر روز تور ماهيگيري اش را روي دوشش انداخت و زنبيل فرسوده اش را در دست هاي زمختش گرفت و با گامهاي سنگين خودش را به اسكله ي كنار...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها