هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستان فارسی

من بیچاره

من بیچاره مدتی بود می دیدمش. آدم عجیبی بود، با دیدنش حس خوبی پیدا می کردم. اوایل فقط نگاههای ساده بود و چند کلمه حرف روزمره، اما بعد همه چیز تغییر کرد. احساس کردم به او نیاز دارم، اما چیزی فراتر از نیاز بود. دوستش داشتم خیلی زیاد. اما تو که خوب می...

شفق

از شفق تا فلق

  داستان برگزیده از نگاه مخاطب در مسابقه ی داستان نویسی نیمه ی دوم خرداد ۹۶ با موضوع “ترس “   پير مرد مثل هر روز تور ماهيگيري اش را روي دوشش انداخت و زنبيل فرسوده اش را در دست هاي زمختش گرفت و با گامهاي سنگين خودش را به اسكله ي كنار...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها