هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستان عاشقانه

درخت مرگ

زمانستان

از ابرها نه، باران از درخت‌ها می‌بارد. از چنارهای بلندِ پُرکلاغ. پَرهای کلاغ هم هست. پَرهای آدم هم هست. همه مثل بارانی بی‌وقفه از چنارها می‌بارند. انگار آدم‌ها روحِ برگ‌ها بودند و حالا که خزان زده به زندگی‌شان، کوچیده‌اند به دیاری دیگر. اما...

کولی

کولی

تهمتن – همیشه دنیای خیالی ام را ترجیح دادم. دنیایی که در ان من محوریت همه چیز بودم. یک جورهایی مثل خدا بودم. همه چیز دست من بود. حتی میتوانستم یک بچه را وادار کنم سیگار بکشد و این کار اصال کار زشتی نبود. من حاکم دنیای خود ساخته ذهنم بودم دنیای...

قلاب

قلاب

داستان کوتاه “قلاب” به قلم ” ریحانه ق “   نشسته بود لبه ی سکو ها..کنار شمشادا پاهاشو آویزون کرده بود و تاب میداد. .دستاش رو روی زمین مشت کرده بود..عصبانی بود انگار..تند تند حرف میزد و دعوا میکرد..هی کلاف کاموایی که دستش...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.