هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستان ایرانی

پروانه

تنهایی پروانه

مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند. اصلاً بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگِ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که...

من بیچاره

من بیچاره مدتی بود می دیدمش. آدم عجیبی بود، با دیدنش حس خوبی پیدا می کردم. اوایل فقط نگاههای ساده بود و چند کلمه حرف روزمره، اما بعد همه چیز تغییر کرد. احساس کردم به او نیاز دارم، اما چیزی فراتر از نیاز بود. دوستش داشتم خیلی زیاد. اما تو که خوب می...

عطر

عطر

سلیمان عبادی راد   – نمیخوام تو بهم پی اِم بدی! میلاد میفهمی چی میگم؟! نده پی ام! ای بابا! – نمیتونم، خودتم خوب میدونی – ببین، تو اون چیزی که دنبالشی دیگه ازم نمیبینی، چرا وقتتو تلف میکنی، این همه دختر، برو با اونا …...

ستاره

ستاره

نگاهش میکنم سفیدی چشمانش از گریه زیاد سرخ شد و خط اشک روی صورتش و جای انگشتان دستی دیده می شود ،خون خشک‌شده روی لب ترک خورده اش خودنمایی میکندسرش را به دیوار تکیه داده ،در خودش مچاله شده ، صدای گریه نوزادش فضای اتاق را پر کره است ولی گویی هیچ نمی...

بی شرف ها

بی شرف ها

محمدرضا نوری “و چون او از کوه به زیر آمد، گروهی بسیار از عقب او روانه شدند.” (۱) “بی شرف ها” پنج نفر بودند. با اعدامی میشدند شش نفر. البته اعدامی بی شرف نبود. معلوم نیست که چه بود. میخورد که کارمند مفلوکی باشد یا چیزي در همان...

پیرزن

انتهای خط

پیر زن در حالي كه بسته رنگ و رو رفته اي را در كنار اجناسش ميگذاشت نگاهي به ساعت داخل قهوه خانه انداخت ، عقربه هايش ۵ بعد از ظهر را نشان ميداد ،‌از صبح يه قران هم كاسب نشده بود بايد هر چه زدوتر به خانه برميگشت هميشه بعد از ظهر سري به خانه مي زد تا...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها