هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستان احساسی

بادمجان

خورشت بادمجان

بعد آن دعوای پارسال بین شوهرم و پدرم که سر دلار بود و اختلاف نظرشان در مورد این تجارت که بابا اصرار داشت حرامه و پوزخندهای محمد شوهرم که میخواست به او بفهماند تو از اقتصاد چیزی نمیدانی بابا یکسالی بود خانه ام نیامده بود محمدم به هر بهانه ایی از رفتن...

قاب عکس

  نگاهش به عکس روی طاقچه بود کنار یک آینه و شمعدان قدیمی مردی با سبیل چخماقی نشسته بود بینی کشیده و چشمان درشت مشکی که زیر ابرو های پرپشتش پنهان شده بودند جذاب ترش  می کردند. چند ساعتی می شد که بی هیچ کلامی همدیگر را نگاه می کردند پیرزن روی...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها