هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستانک

یواشکی

یواشکی

شهرکی که دوران نوجوانی من در آن طی شد، تقریباً صد خانه‌ سازمانی، یک پارک، نانواییِ لواش، دوتا سوپرمارکت و قصابی و میوه فروشی، یک درمانگاه، مدرسه‌ای کوچک، و یک سینما داشت که پنج‌شنبه‌شب‌ها فیلمی نمایش می‌داد. فیلمی که بیشترِ اهالی شهرک، ازجمله ما و...

ناجی

ناجی

پریا دهقان منش   وقتی روز امدنش نزدیک میشود زندگی منجمد و یکنواخت اینجا، پر از شادی می شود.کلماتی که ادا می کنم از شوق امدنش در دهانم می رقصد و حتی بادها هم زیر بال تک درخت تکیده ی حیاط را می گیرند و می رقصانندش.او همان کسی است که دخترک دیوانه...

کمربند انفجاری

ماراد

شهرام شعبانی نیا کمربند انفجاری اش را پوشید. از تلحه خواست که بند پشت آن را محکم ببندد. – تلحه، یادت نره! گره‌ی کور! نمیخوام بهیچوجه باز بشه. – خیالت راحت ماراد، جوری بستم که فقط دربانان بهشت میتونن اون رو باز کنن. آخه تو بهشت دیگه این...

عطر

عطر

سلیمان عبادی راد   – نمیخوام تو بهم پی اِم بدی! میلاد میفهمی چی میگم؟! نده پی ام! ای بابا! – نمیتونم، خودتم خوب میدونی – ببین، تو اون چیزی که دنبالشی دیگه ازم نمیبینی، چرا وقتتو تلف میکنی، این همه دختر، برو با اونا …...

دکتر سلمانی

دکتر سلمانی

  الهام جنتی فر   فکر میکنم تو زندگی قبلیم یه کارگر بودم که سنگای اهرام مصرو جابه جا میکرده. خیلی خسته ام؛ خیلی. خیسی عرق گردنش را با گوشه ملافه چرک سفید گرفت و سرش را روی بالش گذاشت. -هه هه؛ تو فقط یه عوضی ترسو بودی که دنبال سوراخ موش...

معلم

زینب شاکر جمعیت زیادی آماده بودند. تا چشم کار می کرد آدم بود و آدم. فشار جمعیت گرمای هوا را چند برابر کرده بود. مریم و معصومه به زور جمعیت را کنار می زدند و  من هم به دنبالشان، همین طور جلو و جلوتر می رفتیم. سر و صدا هم زیاد بود. به یاد روزی افتادم...

زنی که مردش را کشت

الهام جنتی فر *من ماری سی و دوساله تا دیروز بدون هیچ اتفاق خاصی داخل اپارتمان پنجاه متری در طبقه هفتم یک مجتمع سیمانی خاکستری زندگی میکردم وامروز درساعت ۷:۳۰صبح شوهرم را کشتم. این هیجان انگیزترین و شاید تنهاترین کار خاصی بود که بعد از خراب کردن کیک...

پنجره

  پنجره را باز کردم یک مشت هوای تازه قورت دادم به شش ها نرسیده بیرونش ریختم انقدر این کار را ادامه دادم تا بغضم نترکد. رو کردم به زن نظافتچی:”هوا خیلی سرد شده ” دلم می خواست با یکی حرف بزنم حتی شده در مورد هوا یا چیزی شبیه به این...

امضاء

دختر به طبقه دوم که رسید ،صدای خش دارمرد راشنید.   – بالاخره اومدی؟ -سلام -یالا، زیاد وقت نداریم. -آخه… -بهونه نیار دیگه . -امروز عقدکنونمه. -کسی نمی فهمه -ولی اگه .. . اگه کسی….. -نمی فهمه . -خواهش …. -تو مگه نمیخوای...

شفق

از شفق تا فلق

  داستان برگزیده از نگاه مخاطب در مسابقه ی داستان نویسی نیمه ی دوم خرداد ۹۶ با موضوع “ترس “   پير مرد مثل هر روز تور ماهيگيري اش را روي دوشش انداخت و زنبيل فرسوده اش را در دست هاي زمختش گرفت و با گامهاي سنگين خودش را به اسكله ي كنار...

flower

داستانک

فقط ما بودیم. ینی اگه کس دیگه ای هم بود دیده نمیشد. نشسته بودیم رو سکو بالاییا. من و مهدی. دورمون یه حوله سفید پیچیده بودن که خشک بشیم و بعدشم بریم سر خوابیدنمون. لای مه نشسته بودیم. بخارِ خالی بود. سفید سفید. مهدی سیگار می‌کشید و از لای بخارا دور و...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.