هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستانک

غیظ

    همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم. دلم می‌خواست تُف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهانِ بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تُف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب...

موتور

صاحب موتور

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم...

تغییرات کوچک

    تغییراتِ کوچک   پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود نشانش داد. گفت:   _نگا بابا چه خوشگله. ببین، ببین چه قشنگه. عالیه، نه بابا؟ قشنگه نه؟ همین خوبه. من اینو می‌خوام.   سرش را بالا آورده و پلک‌زنان به بابا نگاه...

دست دوم

    دست‌دوم   مرد رژ‌لب را از روی میزِ آرایش برداشت و خنده‌کنان گفت:   _یعنی خاک‌توسرت با این پیشنهادت «واسه زنت رژلب بخر خوشحال می‌شه». پدرمو درآورد. می‌گفت تو کسی رو آوردی خونه و اون رژلبشو جا گذاشته. هرچی جون بچه‌ها رو قسم...

لگن

    لگن   مثل هرشب دیر‌وقت از سرکار برگشته بودم و تازه روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم، همین‌طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد، بی‌مقدمه پرسید: “راستی تو کِی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟” جواب سوالش را از...

پسر

    قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش. فوتبالش عالی بود و این بهش حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کنه. این هم یکی از اخلاق‌ گَندش بود. یک اخلاق خاصّ دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. به یکی می‌گفت...

یواشکی

یواشکی

شهرکی که دوران نوجوانی من در آن طی شد، تقریباً صد خانه‌ سازمانی، یک پارک، نانواییِ لواش، دوتا سوپرمارکت و قصابی و میوه فروشی، یک درمانگاه، مدرسه‌ای کوچک، و یک سینما داشت که پنج‌شنبه‌شب‌ها فیلمی نمایش می‌داد. فیلمی که بیشترِ اهالی شهرک، ازجمله ما و...

ناجی

ناجی

پریا دهقان منش   وقتی روز امدنش نزدیک میشود زندگی منجمد و یکنواخت اینجا، پر از شادی می شود.کلماتی که ادا می کنم از شوق امدنش در دهانم می رقصد و حتی بادها هم زیر بال تک درخت تکیده ی حیاط را می گیرند و می رقصانندش.او همان کسی است که دخترک دیوانه...

کمربند انفجاری

ماراد

شهرام شعبانی نیا کمربند انفجاری اش را پوشید. از تلحه خواست که بند پشت آن را محکم ببندد. – تلحه، یادت نره! گره‌ی کور! نمیخوام بهیچوجه باز بشه. – خیالت راحت ماراد، جوری بستم که فقط دربانان بهشت میتونن اون رو باز کنن. آخه تو بهشت دیگه این...

عطر

عطر

سلیمان عبادی راد   – نمیخوام تو بهم پی اِم بدی! میلاد میفهمی چی میگم؟! نده پی ام! ای بابا! – نمیتونم، خودتم خوب میدونی – ببین، تو اون چیزی که دنبالشی دیگه ازم نمیبینی، چرا وقتتو تلف میکنی، این همه دختر، برو با اونا …...

دکتر سلمانی

دکتر سلمانی

  الهام جنتی فر   فکر میکنم تو زندگی قبلیم یه کارگر بودم که سنگای اهرام مصرو جابه جا میکرده. خیلی خسته ام؛ خیلی. خیسی عرق گردنش را با گوشه ملافه چرک سفید گرفت و سرش را روی بالش گذاشت. -هه هه؛ تو فقط یه عوضی ترسو بودی که دنبال سوراخ موش...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها