هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستانک

بمباران

صد دقیقه

از دخترم میپرسم : به نظرت توی صد دقیقه میشه چکار کرد؟ میپرد بالا و با هیجان میگوید: یه عالمه بابی اسفنجی دید میگویم ؛ خوب، دیگه همسرم روی گاز را نگاه میکند و بالبخند میگوید ؛میشه یه قرمه سبزی باحال پخت. بعد مثل یه مسابقه شروع میکنند میشه.”شام...

نطفه

نطفه ( کار مشترک مهسا بهرامی فرد و امید شهبازی )

سراسر افسانه است و باطل، آنچه چیزی هست و آنکه کَسی و جهانم گاوی ست که درون آن خوابیده ام، از تخمش ،نطفه ی تو را دارم، حرام زاده ای که نفرین کایناتی بر من و جهانم، گاو بچه ای که مادرانه دوستت دارم و هیولاوارنه میمکی شیره ی جانم را، از پدرت میپرسی و...

عاشق دلتنگ

پرتقال ها روی مبل نمی نشینند

باز هم صداى رينگ رينگ تلفن قديمى پرتقالى رنگت با دنگ دنگ ساعت ديوارى ات هماهنگ ميشود و همچو زالويى سر صبحى مى افتد بر جانت .ميز عسلى كه تلفن روى آن جلوس كرده به رعشه مى افتد و غرولندكنان ميپرسد اين ديگر كيست اين وقت صبح ؟! طرف يك پا خروس است براى...

درخت مرگ

زمانستان

از ابرها نه، باران از درخت‌ها می‌بارد. از چنارهای بلندِ پُرکلاغ. پَرهای کلاغ هم هست. پَرهای آدم هم هست. همه مثل بارانی بی‌وقفه از چنارها می‌بارند. انگار آدم‌ها روحِ برگ‌ها بودند و حالا که خزان زده به زندگی‌شان، کوچیده‌اند به دیاری دیگر. اما...

غسالخانه

غسالخانه

خسته به غسالخانه میرسم . اینجا تنها غسالخانه ی دنیاست که ویترین دارد، جسد ها را نمایش میدهند . آزادانه خرید و فروش میکنند . هیچکس حتی یک فاتحه نمیخواند. جالب تر اینکه جسد ها هر چه جوان تر باشد مردم خوشحال تر و راغب ترند. حتی ،نگاه ،مرده شور ش اذیتت...

غیظ

    همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم. دلم می‌خواست تُف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهانِ بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تُف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب...

موتور

صاحب موتور

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم...

تغییرات کوچک

    تغییراتِ کوچک   پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود نشانش داد. گفت:   _نگا بابا چه خوشگله. ببین، ببین چه قشنگه. عالیه، نه بابا؟ قشنگه نه؟ همین خوبه. من اینو می‌خوام.   سرش را بالا آورده و پلک‌زنان به بابا نگاه...

دست دوم

    دست‌دوم   مرد رژ‌لب را از روی میزِ آرایش برداشت و خنده‌کنان گفت:   _یعنی خاک‌توسرت با این پیشنهادت «واسه زنت رژلب بخر خوشحال می‌شه». پدرمو درآورد. می‌گفت تو کسی رو آوردی خونه و اون رژلبشو جا گذاشته. هرچی جون بچه‌ها رو قسم...

لگن

    لگن   مثل هرشب دیر‌وقت از سرکار برگشته بودم و تازه روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم، همین‌طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد، بی‌مقدمه پرسید: “راستی تو کِی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟” جواب سوالش را از...

پسر

    قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش. فوتبالش عالی بود و این بهش حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کنه. این هم یکی از اخلاق‌ گَندش بود. یک اخلاق خاصّ دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. به یکی می‌گفت...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.