هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -داستانک زیبا

درخت مرگ

زمانستان

از ابرها نه، باران از درخت‌ها می‌بارد. از چنارهای بلندِ پُرکلاغ. پَرهای کلاغ هم هست. پَرهای آدم هم هست. همه مثل بارانی بی‌وقفه از چنارها می‌بارند. انگار آدم‌ها روحِ برگ‌ها بودند و حالا که خزان زده به زندگی‌شان، کوچیده‌اند به دیاری دیگر. اما...

غسالخانه

غسالخانه

خسته به غسالخانه میرسم . اینجا تنها غسالخانه ی دنیاست که ویترین دارد، جسد ها را نمایش میدهند . آزادانه خرید و فروش میکنند . هیچکس حتی یک فاتحه نمیخواند. جالب تر اینکه جسد ها هر چه جوان تر باشد مردم خوشحال تر و راغب ترند. حتی ،نگاه ،مرده شور ش اذیتت...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.