هر روز یک داستان کوتاه

برچسب -تنفر

غیظ

    همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم. دلم می‌خواست تُف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهانِ بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تُف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب...

flower

تنفر

گاهی وقت ها بی هیچ دلیلی از شخصی متنفرم، حتی توی عمرم نشده که دو کلام با او همصحبت شوم، ولی متنفرم، یک چیزی در قیافه طرف پالس منفی میدهد بهم، دست خودم نیست، ممکن است هر بار که ببینم اش آن حس تنفر همه وجودم را فرابگیرد بی آنکه بدانم دلیلش چیست، بعضاً...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها