هر روز یک داستان کوتاه

شعر ترکی ( حسنعلی جعفری )

گؤزل قيز ا ائلچي گليب بير گئجه تا كي او قيز اختيار ائتسين اَري بيري«حسن»،مؤمن آدام،سئومه لي چيركين ايدي،بوم بوش ايدي ال لری ايكينجي نين آدي «علي»،چوخ گؤزل يوخسول ايدي،كافر و دين دَن بَري ! اوچونجونون«جعفر» آدي،وارلي دي جمالي يوخ،آللاها يوخ باوري ! قيزين آتاسي دئدي:« سن بَه يَه ن دين هانسي ني اي بو عالمين دلبري » ؟ قيز دئدي :« آي آتا باغيشلا مني ! ايسته ييرم « حسنعلي جعفري »! ترجمه: شبی برای دختری زیبا خواستگار آمده بود تا اینکه آن دختر شوهر اختیار کند یکی از خواستگاران به نام “حسن”...

شراب

بر چین تمام سفره را الا شراب و آب را من قصه ها دارم بیا برچین بساط خواب را اول کمی آبم دهید تا گفته ها را تر کنم وقتی که قصه تازه شد بسمل کنید مستاب را رفتم بچینم شاخه ای از گل برای خانه ام گل خانه در جانم گرفت همراه کرد تالاب را دوشیزه ای زیبا سرشت مستانه دستم را گرفت عقلم رها شد پای دل ، دل لابه کرد بی تاب را دیدم که چنگی میزند با نغمه های دلکشش شعری سرودم تا کنم رام آن دل مهتاب را بوسیدم آن دلگفته اش، رقصی زدم با نغمه اش دیدم که اشکش پاره شد فواره کرد سیلاب را غمنامه ایی مکتوب بود وقتی که لب...

شعبده

شعبده ي روزگارست اين
شب هاي مهتابي
مي شود سهم خسرو
تا كامران باشد شاه
از شهد لب هاي شيرين
شب هاي تنهايي اما
مي شود سهم فرهاد
كه بسازد به نور ستاره اي
تا سازه اي ساز كند بر بيستون
حجاري باشد بر جان سنگ
نقشبند خيال شيرين
بر لوح عشق
بازي روزگارست اين
حساب نمي داند
تسهيم نمي فهمد
مصداقي ديگر مي خواهي
بسم الله
چلچراغ هاي نقره اي
مي شود سهم اسقف
تا با شكوه باشد عشاي رباني
سهم قديس اما
كور سوي شمعي لرزان
در دل شب هاي يلدايي

بهزاد الماسی  . تهران

دسته‌بندی -شعر

زن

زن

وحیدطلعت   زن بغض بود، گریه ی مردی غریب بود زن ماه بود، زیبا بود و نجیب بود زن غصه داشت، خاطره ای دور و تلخ داشت مرد از جنون و عشق و هوس بی نصیب بود باهم قدم زدند، دو تنها، کنار هم… اما مسیر دره فراز و نشیب بود در پای کوه، سمت غروبی...

غروب

غروب

محمد برازشی   غروب میشد و گفتی غروب دلگیر است غروب میشد و گفتم غروب جانکاه است نفس کشیدی و از تو… به سرفه افتادم که سهمه سینه ی مان از خوشی فقط آه است بگو به آن که به پیراهنم قناعت کرد هنوز یوسف تو در دل همان چاه است و برکه گفت که در عشق...

پروانه

پروانه

بند بند تنت را برطناب این شهر خشک می کنم آفتاب می خواهم تاخون لباست خشک شود کسی نفهمد آبریز گلوی تو نفس گیر رودهای خروشان زندگی من ست روزی ، روزگاری ، دخترم بزرگ می شوی دفتر شعرم را ورق می زنی دست می کشی به تاریکی شعرهایم هرجا قطره ای خون دیدی بدان...

مصطبه عشق

مصطبه عشق

صــــدبار بگفتم که سفرکن! که نکردی! ازمصطبه عشق حذر کن! که نکردی! گفتم زصف بت شکنان دورشو ای دل ترک سپــرو تیروتبر کن که نکردی! با شـــهره بتان بست نشستی ، نرمیدی گفتم ز حیا دیده سپر کن که نکردی! گفتم که نظربازی! از این روی به اینها با دیدهء کورانه...

رسوایی

عاقبت از ظلم تو با درد همبستر شدم   آتشی بودم سراپا همچو خاکستر شدم   در پی ات رسوا و حیران گشته ام اما عجب   آن قدَر بی اعتنا یی من که عاشق تر شدم     چون  بدیدم من  ترا در جمع، از آشفتگی     آبرو دادم زکف ای وای...

کجایی

کجایی

به ارض نشینی،ز کعبه برآیی به کعبه نشینی، ندیده خدایی به خاک نشینی، ز غنچه درآیی به برگ نشینی، ز گل به در آیی ز کام برآیی، به گوش نشینی ز پرده درآیی، و دل بگشایی به غمزه بیایی، جگر بدرانی به قهر بیایی، کرشمه نمایی به قتل ببندی، زنده کنندی به لطف...

هیچکس نخواهد فهمید

  آدم ها خسته می شوند و سیگار می کشند   گاهی دلشان از قصه های دلشان میسوزد   اما؛ کسی صمیمانه بغل نخواهد کرد کسی را   و نخواهد پرسید:   به کدام درخت تکیه زده ای و بی رحمانه گریسته ای؟   یا مرگ کدام گل را تنها تب میکنی؟...

اعتراف

  عشق من کدام؟ کوچه های قرار !؟ اتاق  دلواپسی !؟ شعر بی توای ها !؟ کدام مگر روح درخت دین را !؟ به یادگاری عشق ما خراشید که اینچنان به تازیانه های بغض حد خوردیم ما را به صلیب عرف می کشند به دار اصول به جوخهء تیر باران سنت اما کدام آیا؟ اعتراف می...

کابوس

کابوس ها گاهی آرامش در میان شما واقعی ست چه کسی استخوان هایم را مومیایی می کند و در ستون تسلیت روزنامه موهای زنی را به خاک می سپارد “خوشا به حال کسی که به تو شک نکند ” دستی از قهقرا مرا به سوی تو پرتاب می کند و تو بدرقه خواهی شد بی آنکه...

خلوت قبرستان

  نه عجب هر که در این بادیه سرگردان است هر که حرفش به دلت کرد اثر شیطان است   خسته ام مثل درختی ک ببیند روزی آن که با قصد تبر آمده جنگلبان است   یوسف از ظلمت این چاه رهایت کردند غافل از مقصد بعدت که همان زندان است   بین میخانه ی...

بغل

گلابک جان

گلابک جان در این آهسته شب رفتن که کوچه،بوق سگ فریاد می دارد نمی گیری سراغ،گاه و بی گاه دل شوریدهء هرگاه ما را؟ ببین مهتاب امشب ….آسمان را نمی بینی گلابک جان؟ “چه تنهایم” “چه غمگینم” که ظلمت کومه ام: سخت خشک است سخت...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.