هر روز یک داستان کوتاه

ازچشمه سار امید، نومیدی می جوشید

      یا للعجب! : از ابر، آتش می بارد از ترانه، گلوله از قلب، کین! از چشم ها، …   آااای، مسافران! آااای، ساکنان! آااای، دهگانان! یاری‌گری هست؟   این چشمه را نقبی، کاریزی، قناتی،  باید!   سرچشمه، هیچگاه بر سطح نیست، در عمق است. این؛ عمق خطای دید ماست.   ماراست: کندن و کاویدن و گشتن ماراست: عمیقیدن، غوصیدن، غوطیدن! یاریگری هست؟   دست به تیشه می برم؛ تنها! حفر می کنم؛ تنها! پیش می روم؛ تنها!   ده…صد… هزار….ده هزار گز...

گفتم غزلي تا ننويسند محال است

 
 
تا خنده ي تو مي چکد از خوشه ي لب ها
بيچاره بمي ها و غم نرخ رطب ها
 
دنبال دو رج بافه از ابريشم مويت
تبريز شده قبر عجم ها و عرب ها
 
قاجاري چشمان تو را قاب گرفته است
قنداق تفنگ همه مشروطه طلب ها
 
از عکس تو و بغض همينقدر بگويم
دردا که چه شب ها که چه شب ها که چه شب ها
 
قليان چه کند گر نسپارد سر خود را
با سينه ي پر آه به تابيدن تب ها
 
گفتم غزلي تا ننويسند محال است
ذکر قد سرو از دهن نيم وجب ها
 
 
 
 
حامد عسکري
 

احتمل يحتمل احتمال

عجب وارونه در هم مي شكنيم!! ماهي هستيم و دريا نميدانيم خوابيم و رويا نميدانيم گرگيم و صحرا نميدانيم و ميگوييم: احتمل يحتمل احتمال در پي ارامش به ساحل ميزنيم قدم افسوس نميدانيم “موجيم و ارامش ما يعني عدم” چالش ما گذشت در برزخ و جهنم و بهشت دستان ما جز اين واژه ها ننوشت احتمل يحتمل احتمال دنيا در گذر و ما در گذران ابهام گندم و انگور و عشق و الهام همه گويند: احتمل يحتمل احتمال پوچ بود اميزش انگور و خدا رابط كائنات و من و خدا گفتم: سالهاست جاي تفكرها بر توكل ها كرديم اتكا گفت: احتمل...

دسته‌بندی -شعر

گفتم غزلي تا ننويسند محال است

    تا خنده ي تو مي چکد از خوشه ي لب ها بيچاره بمي ها و غم نرخ رطب ها   دنبال دو رج بافه از ابريشم مويت تبريز شده قبر عجم ها و عرب ها   قاجاري چشمان تو را قاب گرفته است قنداق تفنگ همه مشروطه طلب ها   از عکس تو و بغض همينقدر...

سیمِ خاردارِ

  ازعشق پَروا كردنش را دوست دارم امروز و فردا كردنش را دوست دارم   از چشمهایش عشق را می خوانم امّا انكار و حاشاكردنش را دوست دارم   ابری شدن در روزهای آفتابی بی طاقتی،تاكردنش را دوست دارم   ازپشتِ سیمِ خاردارِ رویِ دیوار تنها...

پیشونی نویس

    پيشوني نويسِ من، بخت منو توي بقچه هاي كوليا بذار تا شايد بخت يكي و وا كنه . اين زمستون كه رسيد من و ببند به درختِ خشك باغچه مون، مي خوام باغِبون سر از تنم جدا كنه . از حراج باغِبونا ، تو بگو… كي مياد بگيره دستايي رو كه قاطيِ ميوه...

ماه

    ماه باشی که حل نشی توو آب خسته باشی بغل نشی توو خواب   توو خودت کز کنی فرو باشی شرط بستی هزارتوو باشی   شرط بستی که میله های تنت خم نشن به غریبه ها ندنت   شب به شب پشت چادر و رووبند با دو تا گیره پهن شی روو بند  ...

درد

درد ی کشیده ایم، در خود خزیده ایم از عشق غیر از این چیزی ندیده ایم   چون قصه ای عجیب بی پا و بی سریم تبعید می شویم، سیبی نچیده ایم   ما خود حکایتیم، غرق شکایتیم در راه مانده ایم از بس دویده ایم   راهی که می رویم یا که نمی رویم تحمیل...

ترانه های بهاران

تو را کدام نفس آفریده در دل من و طرحی از غم باران کشیده در دل من کبوتران نگاه تو در شب طوفان نگو که که از تب سرما رمیده در دل من به شوق لحظه‌ی پروانه، دور چشمانت ترانه‌های بهاران دمیده در دل من سکوت و جاده و مه ، دست میوه چین تو کو؟ که میوه‌های تحمل...

اجل

وقتی ابد مرا، عق می‌زد از ازل پاشیده می‌شدم، بر جان این غزل   طعم اسید داغ، بر حلق زنده ها یک زهر مار تلخ، با مزه ی عسل   صفرای بی امان، دشت درندگان با کوزه های خون، بر دوش و در بغل   جوینده ی طلا، در رود زندگی یک عمر رفت و هیچ، جز...

زن

زن

وحیدطلعت   زن بغض بود، گریه ی مردی غریب بود زن ماه بود، زیبا بود و نجیب بود زن غصه داشت، خاطره ای دور و تلخ داشت مرد از جنون و عشق و هوس بی نصیب بود باهم قدم زدند، دو تنها، کنار هم… اما مسیر دره فراز و نشیب بود در پای کوه، سمت غروبی...

غروب

غروب

محمد برازشی   غروب میشد و گفتی غروب دلگیر است غروب میشد و گفتم غروب جانکاه است نفس کشیدی و از تو… به سرفه افتادم که سهمه سینه ی مان از خوشی فقط آه است بگو به آن که به پیراهنم قناعت کرد هنوز یوسف تو در دل همان چاه است و برکه گفت که در عشق...

پروانه

پروانه

بند بند تنت را برطناب این شهر خشک می کنم آفتاب می خواهم تاخون لباست خشک شود کسی نفهمد آبریز گلوی تو نفس گیر رودهای خروشان زندگی من ست روزی ، روزگاری ، دخترم بزرگ می شوی دفتر شعرم را ورق می زنی دست می کشی به تاریکی شعرهایم هرجا قطره ای خون دیدی بدان...

مصطبه عشق

مصطبه عشق

صــــدبار بگفتم که سفرکن! که نکردی! ازمصطبه عشق حذر کن! که نکردی! گفتم زصف بت شکنان دورشو ای دل ترک سپــرو تیروتبر کن که نکردی! با شـــهره بتان بست نشستی ، نرمیدی گفتم ز حیا دیده سپر کن که نکردی! گفتم که نظربازی! از این روی به اینها با دیدهء کورانه...

رسوایی

عاقبت از ظلم تو با درد همبستر شدم   آتشی بودم سراپا همچو خاکستر شدم   در پی ات رسوا و حیران گشته ام اما عجب   آن قدَر بی اعتنا یی من که عاشق تر شدم     چون  بدیدم من  ترا در جمع، از آشفتگی     آبرو دادم زکف ای وای...

کجایی

کجایی

به ارض نشینی،ز کعبه برآیی به کعبه نشینی، ندیده خدایی به خاک نشینی، ز غنچه درآیی به برگ نشینی، ز گل به در آیی ز کام برآیی، به گوش نشینی ز پرده درآیی، و دل بگشایی به غمزه بیایی، جگر بدرانی به قهر بیایی، کرشمه نمایی به قتل ببندی، زنده کنندی به لطف...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها