هر روز یک داستان کوتاه

صد دقیقه

از دخترم میپرسم : به نظرت توی صد دقیقه میشه چکار کرد؟ میپرد بالا و با هیجان میگوید: یه عالمه بابی اسفنجی دید میگویم ؛ خوب، دیگه همسرم روی گاز را نگاه میکند و بالبخند میگوید ؛میشه یه قرمه سبزی باحال پخت. بعد مثل یه مسابقه شروع میکنند میشه.”شام خورد ” “پارک رفت” “یه منچ زد” “سینما هم خوبه ها ” بلند میشوم سمت آشپزخانه زمزمه میکنم : (بستگی دارد کی باشی ، میتوانی توی صد دقیقه چهارصد نفر رابکشی ،هفتصد نفر را معلول کنی و هزاران نفر را بی سر پناه،اگر اسمت...

نطفه ( کار مشترک مهسا بهرامی فرد و امید شهبازی )

سراسر افسانه است و باطل، آنچه چیزی هست و آنکه کَسی و جهانم گاوی ست که درون آن خوابیده ام، از تخمش ،نطفه ی تو را دارم، حرام زاده ای که نفرین کایناتی بر من و جهانم، گاو بچه ای که مادرانه دوستت دارم و هیولاوارنه میمکی شیره ی جانم را، از پدرت میپرسی و نشانی تمام جهانم را میدهمت، من تو را از همه ی جهان باردارم ، بی آنکه به دنیا بیاورمت، انگار لته خونی باشی بویناک و دنیا مسجدی بکر، باید تاب بیاورمت در خودم، جهان من پر است از حرام زاده هایی که مادرانشان هرزه اند پدران شان را، و تو که نیم از همه ای و...

من نویسنده ام

آدم باید شانس داشته باشد این را صدبار به خودم گفته‌ام،البته این تنها شامل آدمها نمی‌شود حتی شامل سگهاهم می‌شود. لااقل فکر میکنم افرادی که‌ در خیابان نارسیس زندگی می کنند با من در این خصوص هم‌نظرند،خیابانی که به لطف توسعه شهری،چند‌ ده‌سالیست که از حلبی‌آباد به مرکز زندگی خرده بورژواها مبدل شده و به رغم همه تغییرات فاحش در بناها و حتی نامش که روزی مفت‌آباد بود، هنوز بر دو خصیصه خود استوار است اول آنکه هنوز محل تجمع سگ‌های ولگرد است و بعد آنکه آمد وشدهای ولگردان در آن پایان ندارد.بی شک به همین...

دسته‌بندی -داستان کوتاه

پسر

    قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش. فوتبالش عالی بود و این بهش حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کنه. این هم یکی از اخلاق‌ گَندش بود. یک اخلاق خاصّ دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. به یکی می‌گفت...

زیر پوست شهر

    اولین چراغهای شهر در حالی روشن شد که  زشتی های پنهان در   پس ِ تاریکی دوباره جان میگرفتند. پسرک دوره گرد ،  با لباسهای خیس زیر دامنه مغازه ها   میلرزید و  اشک میریخت و دستهایش را که از سرما قرمز شده بود به هم میمالید و جلوی دهانش...

چشم آبی

چشم آبی

زانوهایش را خم کرده بود و سرش را در انتظار چکیدن قطره ی بعدی خون پایین نگه داشته بود . خونش بوهای مختلفی می داد . انگشتش را روی شکستگی سرش کشید و مقابل بینی اش گرفت و بو کشید . حس کرد بین پاهایش چیزی تکان می خورد . دستش را روی خون های در حال لخته...

یواشکی

یواشکی

شهرکی که دوران نوجوانی من در آن طی شد، تقریباً صد خانه‌ سازمانی، یک پارک، نانواییِ لواش، دوتا سوپرمارکت و قصابی و میوه فروشی، یک درمانگاه، مدرسه‌ای کوچک، و یک سینما داشت که پنج‌شنبه‌شب‌ها فیلمی نمایش می‌داد. فیلمی که بیشترِ اهالی شهرک، ازجمله ما و...

ناجی

ناجی

پریا دهقان منش   وقتی روز امدنش نزدیک میشود زندگی منجمد و یکنواخت اینجا، پر از شادی می شود.کلماتی که ادا می کنم از شوق امدنش در دهانم می رقصد و حتی بادها هم زیر بال تک درخت تکیده ی حیاط را می گیرند و می رقصانندش.او همان کسی است که دخترک دیوانه...

کمربند انفجاری

ماراد

شهرام شعبانی نیا کمربند انفجاری اش را پوشید. از تلحه خواست که بند پشت آن را محکم ببندد. – تلحه، یادت نره! گره‌ی کور! نمیخوام بهیچوجه باز بشه. – خیالت راحت ماراد، جوری بستم که فقط دربانان بهشت میتونن اون رو باز کنن. آخه تو بهشت دیگه این...

آقا رضا

آقا رضا

امین علیزاده   در نیمه شبی سرد، از آن شب ها که چراغ های خیابان ها زیر لایه ی نازکی از یخ، حالتی افسون وار به خود می گیرند آقا رضا، کارگر ساده ی سفره خانه ای نسبتا لوکس در شمال شهر، با سری گرم از علف تازه کشیده شده به خانه برمیگشت. همه چیز بر...

زندگی سگی من

زندگی سگی من

ندا پیش یار نمی دانم چندمین باراست که بالا می آورم حساب روزهای تهوع از دستم خارج شده به محض اینکه پا از خانه بیرون می گذارم و با دیدن اولین آدم شروع می شود ابتدا سرم گیچ می رود بعد دلم به هم می خورد و این اواخر بالا می آورم آن هم لخته های خون. این...

عطر

عطر

سلیمان عبادی راد   – نمیخوام تو بهم پی اِم بدی! میلاد میفهمی چی میگم؟! نده پی ام! ای بابا! – نمیتونم، خودتم خوب میدونی – ببین، تو اون چیزی که دنبالشی دیگه ازم نمیبینی، چرا وقتتو تلف میکنی، این همه دختر، برو با اونا …...

دکتر سلمانی

دکتر سلمانی

  الهام جنتی فر   فکر میکنم تو زندگی قبلیم یه کارگر بودم که سنگای اهرام مصرو جابه جا میکرده. خیلی خسته ام؛ خیلی. خیسی عرق گردنش را با گوشه ملافه چرک سفید گرفت و سرش را روی بالش گذاشت. -هه هه؛ تو فقط یه عوضی ترسو بودی که دنبال سوراخ موش...

کولی

کولی

تهمتن – همیشه دنیای خیالی ام را ترجیح دادم. دنیایی که در ان من محوریت همه چیز بودم. یک جورهایی مثل خدا بودم. همه چیز دست من بود. حتی میتوانستم یک بچه را وادار کنم سیگار بکشد و این کار اصال کار زشتی نبود. من حاکم دنیای خود ساخته ذهنم بودم دنیای...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.