هر روز یک داستان کوتاه

غیظ

    همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم. دلم می‌خواست تُف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهانِ بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تُف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب در پی من هستند و دنبال بهانه می‌گردند. چشمانی که نمی‌بینند چطور میزها را دستمال می‌کشم، کف رستوران را تِی می‌زنم، سفارش‌ها را می‌گیرم، غذاها را می‌برم، ظرف‌ها را می‌شویم و خلاصه اندازه سه‌نفر برایش خر‌حمالی می‌کنم. فقط خدا نکند دستشویی رفتنم...

خورشت بادمجان

بعد آن دعوای پارسال بین شوهرم و پدرم که سر دلار بود و اختلاف نظرشان در مورد این تجارت که بابا اصرار داشت حرامه و پوزخندهای محمد شوهرم که میخواست به او بفهماند تو از اقتصاد چیزی نمیدانی بابا یکسالی بود خانه ام نیامده بود محمدم به هر بهانه ایی از رفتن به شهرستان شانه خالی میکرد فقط گاهی تلفنی با هم حرف میزدیم تا اینکه هفته ی پیش بابا زنگ زد و گفت فردا میام تهران یکی دو روز کار ادرای دارم پدرم عاشق خورش بادمجان بود نون تلیت میکرد توی آبش بعد میریخت سر برنجش و میخورد پس دست به کار شدم با اشتیاق...

تنهایی پروانه

مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند. اصلاً بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگِ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که اذیتش می‌کنند، و به‌خاطر تُنِ صدا و طرز رفتارش مسخره‌اش می‌کنند هم با روی خوش جواب می‌دهد. وقتی ننه‌جون و آقابزرگ توی جا افتاده بودند، فقط او بود که مثل پروانه دورشان می‌گشت. می‌بُردشان حمام… زیرشان لگن می‌گذاشت… پخت‌وپز می‌کرد…...

دسته‌بندی -داستان کوتاه

خورشت بادمجان

بعد آن دعوای پارسال بین شوهرم و پدرم که سر دلار بود و اختلاف نظرشان در مورد این تجارت که بابا اصرار داشت حرامه و پوزخندهای محمد شوهرم که میخواست به او بفهماند تو از اقتصاد چیزی نمیدانی بابا یکسالی بود خانه ام نیامده بود محمدم به هر بهانه ایی از رفتن...

صاحب موتور

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم...

دست دوم

    دست‌دوم   مرد رژ‌لب را از روی میزِ آرایش برداشت و خنده‌کنان گفت:   _یعنی خاک‌توسرت با این پیشنهادت «واسه زنت رژلب بخر خوشحال می‌شه». پدرمو درآورد. می‌گفت تو کسی رو آوردی خونه و اون رژلبشو جا گذاشته. هرچی جون بچه‌ها رو قسم...

لگن

    لگن   مثل هرشب دیر‌وقت از سرکار برگشته بودم و تازه روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم، همین‌طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد، بی‌مقدمه پرسید: “راستی تو کِی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟” جواب سوالش را از...

اسفند های بی پایان

  اصلا یکی از خوشبختی های کوچکم تکیه دادن به مبل نزدیک پنجره روبه خیابان است.جایی که میتوانم صدای بازی بچه ها ؛بوق ماشین ها و وزش باد سرد اواسط اسفند ماه رابه خوبی بشنوم. دومین خوشبختی ام زمانی است که دلبر با نان تازه و نفس زنان وارد خانه میشود...

عکاسی میرزا

  پدرم مرد و برای تنها بازمانده ی خانواده ، من یک انبار غبار گذشته گرفته و اشیاء قدیمی کهنه به جا گذاشت ، تا دو سال بعد از مرگ پدر در انبار را که سر در ان تابلوی عکاسی میرزا نصب شده بود باز نکردم دیگران این عمل مرا احترام به پدر می دانستند غافل...

حتی مادر هم مرا درک نکرد

  تو ماشینیم داریم می ریم خونه ی مادرم. کمی تردید دارم، نمی دونم چطور سر حرفو باز کنم. سر بطری آب سفته، نمی تونم بازش کنم، می گه بده من. نمی دم. می گم می خوام از این به بعد مستقل باشم. پوزخند می زنه. می گم باید یه فکری برای خودمون بکنیم. من...

پسر

    قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش. فوتبالش عالی بود و این بهش حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کنه. این هم یکی از اخلاق‌ گَندش بود. یک اخلاق خاصّ دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. به یکی می‌گفت...

زیر پوست شهر

    اولین چراغهای شهر در حالی روشن شد که  زشتی های پنهان در   پس ِ تاریکی دوباره جان میگرفتند. پسرک دوره گرد ،  با لباسهای خیس زیر دامنه مغازه ها   میلرزید و  اشک میریخت و دستهایش را که از سرما قرمز شده بود به هم میمالید و جلوی دهانش...

چشم آبی

چشم آبی

زانوهایش را خم کرده بود و سرش را در انتظار چکیدن قطره ی بعدی خون پایین نگه داشته بود . خونش بوهای مختلفی می داد . انگشتش را روی شکستگی سرش کشید و مقابل بینی اش گرفت و بو کشید . حس کرد بین پاهایش چیزی تکان می خورد . دستش را روی خون های در حال لخته...

یواشکی

یواشکی

شهرکی که دوران نوجوانی من در آن طی شد، تقریباً صد خانه‌ سازمانی، یک پارک، نانواییِ لواش، دوتا سوپرمارکت و قصابی و میوه فروشی، یک درمانگاه، مدرسه‌ای کوچک، و یک سینما داشت که پنج‌شنبه‌شب‌ها فیلمی نمایش می‌داد. فیلمی که بیشترِ اهالی شهرک، ازجمله ما و...

ناجی

ناجی

پریا دهقان منش   وقتی روز امدنش نزدیک میشود زندگی منجمد و یکنواخت اینجا، پر از شادی می شود.کلماتی که ادا می کنم از شوق امدنش در دهانم می رقصد و حتی بادها هم زیر بال تک درخت تکیده ی حیاط را می گیرند و می رقصانندش.او همان کسی است که دخترک دیوانه...

کمربند انفجاری

ماراد

شهرام شعبانی نیا کمربند انفجاری اش را پوشید. از تلحه خواست که بند پشت آن را محکم ببندد. – تلحه، یادت نره! گره‌ی کور! نمیخوام بهیچوجه باز بشه. – خیالت راحت ماراد، جوری بستم که فقط دربانان بهشت میتونن اون رو باز کنن. آخه تو بهشت دیگه این...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها