هر روز یک داستان کوتاه

نویسندهsaeed

سیمِ خاردارِ

  ازعشق پَروا كردنش را دوست دارم امروز و فردا كردنش را دوست دارم   از چشمهایش عشق را می خوانم امّا انكار و حاشاكردنش را دوست دارم   ابری شدن در روزهای آفتابی بی طاقتی،تاكردنش را دوست دارم   ازپشتِ سیمِ خاردارِ رویِ دیوار تنها...

آواز گون ها

      آواز گون ها     در اين برزخ سرد چو ققنوس افسانه ها دم به دم مي كشي پر ز خاكستر خود به سوي رهايي     كه تا نفسرد آتش قلب تو در هوايي كه در آن نفس همچون إبر سترون كدر مي كند اين گذرگاه بي انتها را   دريغا...

تغییرات کوچک

    تغییراتِ کوچک   پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود نشانش داد. گفت:   _نگا بابا چه خوشگله. ببین، ببین چه قشنگه. عالیه، نه بابا؟ قشنگه نه؟ همین خوبه. من اینو می‌خوام.   سرش را بالا آورده و پلک‌زنان به بابا نگاه...

من بیچاره

من بیچاره مدتی بود می دیدمش. آدم عجیبی بود، با دیدنش حس خوبی پیدا می کردم. اوایل فقط نگاههای ساده بود و چند کلمه حرف روزمره، اما بعد همه چیز تغییر کرد. احساس کردم به او نیاز دارم، اما چیزی فراتر از نیاز بود. دوستش داشتم خیلی زیاد. اما تو که خوب می...

دست دوم

    دست‌دوم   مرد رژ‌لب را از روی میزِ آرایش برداشت و خنده‌کنان گفت:   _یعنی خاک‌توسرت با این پیشنهادت «واسه زنت رژلب بخر خوشحال می‌شه». پدرمو درآورد. می‌گفت تو کسی رو آوردی خونه و اون رژلبشو جا گذاشته. هرچی جون بچه‌ها رو قسم...

نیلوفر ی در آب

نشستم در غم از تنهایی محض نوشتم از غمش پوسید کاغذ   تنش از بوی شب بو،بو گرفته غمش را از غم آهو گرفته   خیابانها جهاز مادرش بود نمی خندید، شاید بهترش بود   غروبی غمزده در چاله ی نفت دلش هوهو کنان از پیش من رفت   دلم هم تخت او در...

لگن

    لگن   مثل هرشب دیر‌وقت از سرکار برگشته بودم و تازه روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم، همین‌طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد، بی‌مقدمه پرسید: “راستی تو کِی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟” جواب سوالش را از...

پیشونی نویس

    پيشوني نويسِ من، بخت منو توي بقچه هاي كوليا بذار تا شايد بخت يكي و وا كنه . اين زمستون كه رسيد من و ببند به درختِ خشك باغچه مون، مي خوام باغِبون سر از تنم جدا كنه . از حراج باغِبونا ، تو بگو… كي مياد بگيره دستايي رو كه قاطيِ ميوه...

ماه

    ماه باشی که حل نشی توو آب خسته باشی بغل نشی توو خواب   توو خودت کز کنی فرو باشی شرط بستی هزارتوو باشی   شرط بستی که میله های تنت خم نشن به غریبه ها ندنت   شب به شب پشت چادر و رووبند با دو تا گیره پهن شی روو بند  ...

اسفند های بی پایان

  اصلا یکی از خوشبختی های کوچکم تکیه دادن به مبل نزدیک پنجره روبه خیابان است.جایی که میتوانم صدای بازی بچه ها ؛بوق ماشین ها و وزش باد سرد اواسط اسفند ماه رابه خوبی بشنوم. دومین خوشبختی ام زمانی است که دلبر با نان تازه و نفس زنان وارد خانه میشود...

عکاسی میرزا

  پدرم مرد و برای تنها بازمانده ی خانواده ، من یک انبار غبار گذشته گرفته و اشیاء قدیمی کهنه به جا گذاشت ، تا دو سال بعد از مرگ پدر در انبار را که سر در ان تابلوی عکاسی میرزا نصب شده بود باز نکردم دیگران این عمل مرا احترام به پدر می دانستند غافل...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.