هر روز یک داستان کوتاه

نویسندهsaeed

درخت مرگ

زمانستان

از ابرها نه، باران از درخت‌ها می‌بارد. از چنارهای بلندِ پُرکلاغ. پَرهای کلاغ هم هست. پَرهای آدم هم هست. همه مثل بارانی بی‌وقفه از چنارها می‌بارند. انگار آدم‌ها روحِ برگ‌ها بودند و حالا که خزان زده به زندگی‌شان، کوچیده‌اند به دیاری دیگر. اما...

اشک یک مرد

قهرمانان تا ابد نابودند

شهرزادم بگو برایم از… شهر آشفته ای که من بودم زندگی ایستگاه آخر بود با تو در داخل ترن بودم گریه کردم تمام طهران را مرد بودم اگر چه زن بودم * شهرزادم بگو برایم از… خاطراتی که سخت دلگیرند ساعت از عشقمان گذشته عزیز تک تکِ لحظه هایمان دیرند...

غسالخانه

غسالخانه

خسته به غسالخانه میرسم . اینجا تنها غسالخانه ی دنیاست که ویترین دارد، جسد ها را نمایش میدهند . آزادانه خرید و فروش میکنند . هیچکس حتی یک فاتحه نمیخواند. جالب تر اینکه جسد ها هر چه جوان تر باشد مردم خوشحال تر و راغب ترند. حتی ،نگاه ،مرده شور ش اذیتت...

فقط از عشق دل من رویید

فقط از عشق دل من رویید

داشتم دفتر ایام تو را می خواندم دفتر خاطره ها که چه آسان به وجودم به تنم جان بخشید خلاء جان مرا پر می کرد دفتر خاطره ات یاد آغوش تو باز تن بیمار مرا در تب سوخت یاد آن دست نوازشگر تو که غزل های مرا از کفم می دزدید یاد آن صورت معصوم نه آن صورتک بی...

ازچشمه سار امید، نومیدی می جوشید

      یا للعجب! : از ابر، آتش می بارد از ترانه، گلوله از قلب، کین! از چشم ها، …   آااای، مسافران! آااای، ساکنان! آااای، دهگانان! یاری‌گری هست؟   این چشمه را نقبی، کاریزی، قناتی،  باید!   سرچشمه، هیچگاه بر سطح...

گفتم غزلي تا ننويسند محال است

    تا خنده ي تو مي چکد از خوشه ي لب ها بيچاره بمي ها و غم نرخ رطب ها   دنبال دو رج بافه از ابريشم مويت تبريز شده قبر عجم ها و عرب ها   قاجاري چشمان تو را قاب گرفته است قنداق تفنگ همه مشروطه طلب ها   از عکس تو و بغض همينقدر...

غیظ

    همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم. دلم می‌خواست تُف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهانِ بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تُف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب...

بادمجان

خورشت بادمجان

بعد آن دعوای پارسال بین شوهرم و پدرم که سر دلار بود و اختلاف نظرشان در مورد این تجارت که بابا اصرار داشت حرامه و پوزخندهای محمد شوهرم که میخواست به او بفهماند تو از اقتصاد چیزی نمیدانی بابا یکسالی بود خانه ام نیامده بود محمدم به هر بهانه ایی از رفتن...

احتمال

احتمل يحتمل احتمال

عجب وارونه در هم مي شكنيم!! ماهي هستيم و دريا نميدانيم خوابيم و رويا نميدانيم گرگيم و صحرا نميدانيم و ميگوييم: احتمل يحتمل احتمال در پي ارامش به ساحل ميزنيم قدم افسوس نميدانيم “موجيم و ارامش ما يعني عدم” چالش ما گذشت در برزخ و جهنم و...

پروانه

تنهایی پروانه

مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند. اصلاً بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگِ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که...

موتور

صاحب موتور

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.