هر روز یک داستان کوتاه

نویسندهsaeed

ازچشمه سار امید، نومیدی می جوشید

      یا للعجب! : از ابر، آتش می بارد از ترانه، گلوله از قلب، کین! از چشم ها، …   آااای، مسافران! آااای، ساکنان! آااای، دهگانان! یاری‌گری هست؟   این چشمه را نقبی، کاریزی، قناتی،  باید!   سرچشمه، هیچگاه بر سطح...

گفتم غزلي تا ننويسند محال است

    تا خنده ي تو مي چکد از خوشه ي لب ها بيچاره بمي ها و غم نرخ رطب ها   دنبال دو رج بافه از ابريشم مويت تبريز شده قبر عجم ها و عرب ها   قاجاري چشمان تو را قاب گرفته است قنداق تفنگ همه مشروطه طلب ها   از عکس تو و بغض همينقدر...

غیظ

    همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم. دلم می‌خواست تُف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهانِ بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تُف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب...

بادمجان

خورشت بادمجان

بعد آن دعوای پارسال بین شوهرم و پدرم که سر دلار بود و اختلاف نظرشان در مورد این تجارت که بابا اصرار داشت حرامه و پوزخندهای محمد شوهرم که میخواست به او بفهماند تو از اقتصاد چیزی نمیدانی بابا یکسالی بود خانه ام نیامده بود محمدم به هر بهانه ایی از رفتن...

احتمال

احتمل يحتمل احتمال

عجب وارونه در هم مي شكنيم!! ماهي هستيم و دريا نميدانيم خوابيم و رويا نميدانيم گرگيم و صحرا نميدانيم و ميگوييم: احتمل يحتمل احتمال در پي ارامش به ساحل ميزنيم قدم افسوس نميدانيم “موجيم و ارامش ما يعني عدم” چالش ما گذشت در برزخ و جهنم و...

پروانه

تنهایی پروانه

مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند. اصلاً بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگِ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که...

موتور

صاحب موتور

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم...

سیمِ خاردارِ

  ازعشق پَروا كردنش را دوست دارم امروز و فردا كردنش را دوست دارم   از چشمهایش عشق را می خوانم امّا انكار و حاشاكردنش را دوست دارم   ابری شدن در روزهای آفتابی بی طاقتی،تاكردنش را دوست دارم   ازپشتِ سیمِ خاردارِ رویِ دیوار تنها...

آواز گون ها

      آواز گون ها     در اين برزخ سرد چو ققنوس افسانه ها دم به دم مي كشي پر ز خاكستر خود به سوي رهايي     كه تا نفسرد آتش قلب تو در هوايي كه در آن نفس همچون إبر سترون كدر مي كند اين گذرگاه بي انتها را   دريغا...

تغییرات کوچک

    تغییراتِ کوچک   پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود نشانش داد. گفت:   _نگا بابا چه خوشگله. ببین، ببین چه قشنگه. عالیه، نه بابا؟ قشنگه نه؟ همین خوبه. من اینو می‌خوام.   سرش را بالا آورده و پلک‌زنان به بابا نگاه...

من بیچاره

من بیچاره مدتی بود می دیدمش. آدم عجیبی بود، با دیدنش حس خوبی پیدا می کردم. اوایل فقط نگاههای ساده بود و چند کلمه حرف روزمره، اما بعد همه چیز تغییر کرد. احساس کردم به او نیاز دارم، اما چیزی فراتر از نیاز بود. دوستش داشتم خیلی زیاد. اما تو که خوب می...

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها