هر روز یک داستان کوتاه
سگ ولگرد

من نویسنده ام

کانال تلگرام
تلگرام
آدم باید شانس داشته باشد این را صدبار به خودم گفته‌ام،البته این تنها شامل آدمها نمی‌شود حتی شامل سگهاهم می‌شود. لااقل فکر میکنم افرادی که‌ در خیابان نارسیس زندگی می کنند با من در این خصوص هم‌نظرند،خیابانی که به لطف توسعه شهری،چند‌ ده‌سالیست که از حلبی‌آباد به مرکز زندگی خرده بورژواها مبدل شده و به رغم همه تغییرات فاحش در بناها و حتی نامش که روزی مفت‌آباد بود، هنوز بر دو خصیصه خود استوار است اول آنکه هنوز محل تجمع سگ‌های ولگرد است و بعد آنکه آمد وشدهای ولگردان در آن پایان ندارد.بی شک به همین دلایل است که بیشتر از هر کجای این شهر،مورد توجه من است چون من هم معمولا بی دلیل و با دلیل به حرمت قرابت پیشین این خیابان با محله مان که در طرح توسعه شهری شانس نیاورده است سری به آنجا می زنم بخصوص این روزها که زخم های قدیمی ام سرباز کرده ودرد کمرم،بیکاری و صاحب‌خانه مضحکمان هم آرامش در خانه ماندن را از من گرفته و فارغ از همه اینها دیدن این خانه‌های زیبا و خودروهایی که داخل می‌روند و زن‌هایی که خارج می‌شوند و یا روی بالکن ها سر برهنه حاضر می‌شوند، قوه تخیلم را، در آوردن شانس توأم با معجزه تقویت می‌کند.اما این همه را گفتم که توجیه کننده حضور اکنون من در خیابان اشعاری باشد و حساب خود را از سگ ها و ولگرد ها سوا کنم اگرچه در نارسیس برخی در این امور با من یکسانند مثل همین پسرک دیلاغ که احتمالا اهل همین خیابان است با آن شلوار جینش که انگار از دهان همین سگها بیرون آمده و همه جایش مثل جگر زلیخا پاره پاره است و لابد بخاطر حفظ تیپ در سرمای این وقت سال که گویا یادگار آغاز زمین است،تیشرت آستین کوتاه رنگ‌ روشنی به تن کرده و در فاصله صد متری من چنان با هیجان سیگار می‌کشد که انگار به لحظات انزال رسیده است و با دقت خودرویی را که راننده مسن آن با وسواس عجیبی آهسته و بی شتاب از آپارتمان روبروی پسرک خارج می شود و اکنون به سمت ابتدای نارسیس در حرکت است با چشمهایش مشایعت می کند.
شاید لازم نباشد بگویم اما معتقدم نویسنده مختار است به تمامی چیزهایی که مضحک است توجه کند و شاید به همین دلیل،توجهم به خودرو بیش از پیش جلب شده و همراه با پسرک و آن خانم نسبتاً جوان که روی بالکن آپارتمان روبروی پسرک هست تا انتهای خیابان،رفتنش را دنبال می‌کنم.
شاید شما خواننده عزیز با من هم نظر نباشید اما اعتقادات می‌تواند برای هرکسی شدائد و رنجهایی را به همراه داشته باشد بخصوص برای یک نویسنده که مختار است به تمامی چیزهایی که مضحک است توجه کند مثل لبخند صاحبخانه وقتی که اجاره بها را بالا می‌برد یا آقای بقال که چندان متوجه دلیل بدهی های قبلی یا بعدی نیست و با پوزخند، نظر شریف آقای نویسنده را به تابلوی “لطفاً تقاضای نسیه نفرمایید،حتی شما دوست عزیز” جلب می‌کند و یا همین زن که ظاهراً اغوا‌گرانه برای بدرقه همسرش به روی بالکن آمده و اگر حتی همسرش خیابان نارسیس را گم کند راهنمای خوبی برای رهگذران است اگرچه اینها مضحک است اما توجه به همین چیزهای مضحک،کافیست تا از لذت لحظات دیدن آن زن روی بالکن -که لباس نسبتا بازش می توانست این لذت را دو برابر کند-محروم شوم و حتی اگر خروج نابهنگام اما خوشایند این سگ پاکوتای سفید رنگ خوش‌شانس از آپارتمان آن زن نبود، شاید از ترک موقعیت قبلی و دیدن مجدد دوست دیلاغمان قبل از ورود شبه دزدانه اش به آپارتمان همسایه روبروییشان محروم می شدم.
پاکوتای سفید رنگ خوش شانس بنظرم تعبیر درستی است برای سگی که لابد در رختخواب آدم ها میخوابد و از نوازش صاحب خانه اش بی بهره نیست در برابر جکی سگ ولگرد خیابان نارسیس. البته این اسمیست که من رویش گذاشته ام وگرنه بعید میدانم نام و نشانی داشته باشد فارغ از این، وجود یک نام نمی تواند مثل پاکوتای سفید خوش‌شانس به او شناسنامه بدهد و یا به او موجودیت ببخشد او کماکان یک سگ ولگرد است که در توسعه زندگی شانس نیاورده و مثل هم کیشانش گرسنه است و کثیف و در جوی می‌خوابد.
اما باز من بر این اعتقادم که حتماً توجیه موجهی برای حضور همیشگی‌اش در نارسیس دارد،همه همینطور هستند،همیشه یک توجیه دارند اما بهتر است این توجیه ما را از اصل داستان دور نکند،ظاهراً پاکوتای سفید خوش‌شانس چشم جکی را بد جور گرفته واین باعث می‌شود زودتر از حدانتظار، خود را به او برساند و با پارس های پیاپی،شانسش را در فهماندن چیزی نامفهوم به پاکوتای سفید خوش‌شانس امتحان کندواگرچه ترس و فرار جزء ثمره این تلاش نیست اما جکی با تمامی اندامش، سعی در تفهیم آن چیز نامفهوم به او دارد،کم کم دارم احساس می‌کنم جکی دارد کمی زیاده روی می کند،اما این زیاده روی،بی‌سود هم نیست وعاقبت نتیجه مثبتی اگرچه‌،نه برای جکی،اما ظاهراً برای من دارد و زن مجددا تقریبا نیمه برهنه روی بالکن می‌‌آیدو حتی با حضور نصف و نیمه وسریع السیر دوست دیلاغمان بر
روی همان بالکن، احساس لذتم را از این حضور نه تنها کم نمی‌کند،بلکه با احساس قدرت ناشی از وجود وجوه مشترکمان در تمییز با ولگردان نارسیس دوچندان می شود اما معجزه لزج فریاد های پیاپی”عزیزم نارسیسم،نارسی من” زن روی بالکن، مرا دوباره متوجه تدین سگ ولگرد یا بهتر است بگویم جکی به پاکوتای سفید خوش‌شانس می‌کند.
موکداً می‌گویم اعتقادات می‌تواند برای هرکسی شدائد و رنجهایی را به همراه داشته باشد اما این اعتقادات تنها چیزهایی هستند که می‌تواند یک بی‌چیز را به واسطه از‌دست ندادن همه چیزیش یعنی همان اعتقاداتش مکلف به پذیرش چیزهایی مانند آداب اجتماعی،دینی،سنن و حتی اموراتی مانند دستگیری ،عشق‌ورزی و حتی ایثار کند و برای همین،جامعه،مردم فقیر و بی‌چیزی را همواره به پایبندی به اعتقادات توصیه می کند و برای همین،این دسته افراد معتقدترند وبه همین دلیل برای ترک این اعتقادات مجازات می‌شوند و به همین دلیل من اینجا و الان ایثار را که به آن اعتقاد دارم برگزیدم و درحالیکه حتی فکرش را نمی کردم که جکی به حرف من گوش کند فریاد زدم: “جکی تمامش کن،دیگه بسته ”
اگرچه شناخت کمی نسبت به سگ‌ها دارم و می‌دانم جکی این نام را برای اولین بار است که می‌شنود اما اطمینان دارم سگها به کلام صاحبانشان اعتقاد دارند و تفاوتی ندارد آنها را چه بنامند،تنها آن‌کس که اولین دستور را به آنها می‌دهد به مالکیت آنها نزدیک تر است و هر چقدر این دستور آمرانه تر باشد میزان مالکیت بیشتر خواهد بود،البته میزان مالکیت من تنها به آن اندازه بود که جکی به‌سرعت محل را ترک کرد و تنها من ماندم و معجزه لزج فریاد های پیاپی”عزیزم نارسیسم،نارسی من”اما این بار تنها با فاصله چند متری خودم و در تاثیر شدید غضب نگاه زن که تماماً گویای انتقام از تجاوزی بود که جکی یا نه،شاید من به عنوان یک نویسنده بر علیه پاکوتای سفید خوش‌شانس یا به تعبیر آن زن “نارسیس” صورت داده بودم. شاید لازم نباشد بگویم اما معتقدم نویسنده مختار است به تمامی چیزهایی که مضحک است توجه کند و شاید به همین دلیل،توجه ام به خودرویی که از ابتدای خیابان نارسیس می آید جلب شده و همراه با پسرک دیلاغ و آن خانم نسبتاً جوان آمدنش را دنبال می‌کنم بی آنکه به این جملات تکه‌پاره دقت چندانی داشته باشم:”دزدکثیف داشت نارسیس رو می دزدید به من هم تعرض کرد اگه این جوون با‌غیرت نبود معلوم نبود چه بلایی سر من و این طفلکی می اورد”
” بله آقا من شاهد بودم. اینا میان تو این خیابون واسه همین کارها خانم شانس آوردن من صدای کمک خواستنشون رو شنیدم و گرنه معلوم نبود چه کار شنیعی رو، بی همه چیز انجام می داد”
“من نویسنده ام”
“با ی اسم می‌خوای واسه خودت شناسنامه درست کنی!؟پفیوز مزاحم ناموس مردم میشی،مزاحمتی بهت نشون میدم تا عمر داری سمت این خیابون نیای‌”
با پارس های پیاپی شانسم را در فهماندن چیزی نامفهوم به پاکوتای سفید خوش‌شانس امتحان می کنم اما ظاهرا فایده‌ای ندارد،پس با تمامی اندامم سعی در تفهیم آن چیز نامفهوم میکنم، حتی آب دهانم شور و سرخ می‌شودو تمام تنم درد می گیرد،احساس میکنم دیگر خیابان نارسیس را نمی بینم،چیزهای نامفهومی مثل چراغ های گردان قرمز رنگ دور سرم می چرخند البته دقیقاً نمی دانم شاید من دور آنها می‌گردم.اما اطمینان دارم صدای پارس پاکوتای سفید خوش‌‌شانس یا جکی می آید:”من نویسنده ام”
اما آدم باید شانس داشته باشد این را صدبار به خودم گفته‌ام،البته این تنها شامل آدمها نمی‌شود حتی شامل سگهاهم می‌شود. لااقل فکر میکنم افرادی که‌ در خیابان نارسیس زندگی می کنند با من در این خصوص هم‌نظرند.

پژمان گیل

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.