هر روز یک داستان کوتاه
عاشق دلتنگ

پرتقال ها روی مبل نمی نشینند

کانال تلگرام
تلگرام

باز هم صداى رينگ رينگ تلفن قديمى پرتقالى رنگت با دنگ دنگ ساعت ديوارى ات هماهنگ ميشود و همچو زالويى سر صبحى مى افتد بر جانت
.ميز عسلى كه تلفن روى آن جلوس كرده به رعشه مى افتد و غرولندكنان ميپرسد اين ديگر كيست اين وقت صبح ؟! طرف يك پا خروس است براى خودش
.از آن طرف مبل راحتى ات كه جاى ثابتى ندارد و در خانه اى كه بويى از دكوراسيون نبرده روزى وسط اتاق نشيمن است و روزى در آشپزخانه مشغول نيمرو درست كردن،با صدايى پر از حرص ميگويد همان دخترك وراج است ديگر!ميخواستى كه باشد؟!
و تو از روى مبل راحتى نيم خيز بلند ميشوى و شى ايى به سمت تلفن بيچاره پرتاب ميكنى تا صداى مرا نشنوى
تا مبادا برود روى پيغامگير و صدايم گوش در و ديوار كسل كننده خانه ات را كر كند
ولى من به قانون جذب اعتقاد دارم و لا به لاى همين بيب بيب ها قبل از اينكه آن خانم سر برسد و براى بار هزارم بگويد در دسترس نيستى حرفهايم را بزنم تا مبادا سنگ مخچه بگيرم
دلم عاشقانه اى ميخواست رنگ عشق فرهاد به گلى در فيلم در دنياى تو ساعت چند است
ميخواستم به مسافرتى بروم و موقع برگشتم در فرودگاه وقتى دارم چمدان چند كيلويى ام را به زور دنبال خودم ميكشم ناگهان ديگر وزنش را حس نكنم و به عقب برگردم و با چشمان كهكشانى تو مواجه شوم و وقتى ميپرسم از كجا ميدونستى من اين موقع ميام
مثل فرهاد بگويى ميدونستم ديگه
يا وقتى زير باران در جايى كز كرده ام و دارم عشق ميكنم با هر قطره اى كه در آغوش پنجره فرو ميرود
تو با ته مانده پولى كه در جيبت مانده پسركى نوازنده را ميفرستادى پاى پنجره ام آهنگ موردعلاقه ام را برايم بنوازد
ميدانى؛ما همه مان عاشقى مثل فرهاد ميخواهيم كه گلى اش باشيم،كسى كه پاى تمام خوبى ها و بدى هامان بماند و وقتى زشتى ها،سياهى و پليدى هامان برايش هويدا شد سياه شود رنگ مورد علاقه اش …
اما گويى اين روز ها جايمان عوض شده
تو شدى گيله گل ابتهاج و من شدم فرهاد يروا
با حروف الفبا هم بسنجيم تو آن بالا بالا هايى و ما اين پايين
خوبى ماجرا اينجاست كه هنوز هم زير سقف دود آلود تهران زندگى ميكنيم و سقف بالاسرمان يكيست
وقتى گلى رفته بود انزلى فرهاد ميگفت اگه بشه ببينمتون كه خيلى خوب ميشه اگه نشه هم من صبر ميكنم آره ديگه صبر ميكنم صبر نكنم چيكار كنم
گلى جان ما همين حوالى چشم انتظارت نشسته ايم
مبادا سركارمان بگذارى
بيا و از خر شيطان پياد شو كه ديگر جان سوارى دادن ندارد
بيا و مارا ببخش
بيا و بمان….

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.