هر روز یک داستان کوتاه
درخت مرگ

زمانستان

کانال تلگرام
تلگرام

از ابرها نه، باران از درخت‌ها می‌بارد. از چنارهای بلندِ پُرکلاغ. پَرهای کلاغ هم هست. پَرهای آدم هم هست. همه مثل بارانی بی‌وقفه از چنارها می‌بارند. انگار آدم‌ها روحِ برگ‌ها بودند و حالا که خزان زده به زندگی‌شان، کوچیده‌اند به دیاری دیگر. اما پوست‌شان، پَرهای‌شان، برگ‌های زردشان، لباس‌های رنگ‌به‌رنگ‌شان، دارد از درخت‌ها می‌بارد در محوطه‌ی خاکستریِ آسایشگاه. بولیز‌ها، پالتوها، شلوارها، شال‌گردن و دست‌کش و کلاه‌ها، حتی لباس‌های زیر با هر وزش باد از درخت کنده می‌شوند و رقص‌کنان به سمت کفِ سنگی محوطه سقوط می‌کنند. رقصِ ناشادِ انتهای نمایش. رقصِ دل‌گیرِ مرگ. رقصِ پوچِ زمان. زمان، این دشمنِ مُدام. این پوستِ شادابی که چروکید، این موی افشانی که ریخت. موهای افشان بهنوش روی بالشت. بالشت رد انداخته بر گونه‌ی صاف و سفیدش. کُرک‌های نرمِ گونه‌اش. سرخیِ کم‌حالِ نشسته بر آن. سفتیِ پوستِ گونه‌، جنونِ لب‌هایم برای بوسیدن. نشستم کنارت. نکند بیدار شوی! نکند زن دایی سر‌برسد! لب‌ها را پیش‌‌بردم. گرمای نفس‌های آسوده در خواب. آتشِ تندی که شعله‌هایش گرداگرد وجود نوبالغم ‌پیچد. دلهره. تپش. عرق. لمسِ کُرک‌های طلایی با لب‌ها. فهمیدی آخر بوسیدمت بهنوش؟! بوسیدم و یک‌عمر در آتش آن بوسه سوختم؟!
صبحِ فردا عقدت کردند برای پسری که مُرد و مَرد نشد.
لعنت به زمان. کاش چند‌سال زودتر مادرم زاییده بودم. کاش چندسال دیرتر دایی‌ام مادرت را باردارِ نطفه‌ی تو می‌کرد.
نطفه‌ی این عشق کجا بسته‌شد بهنوش؟ چرا انقدر بی‌گاه؟ کاش فقط می‌دانستم آخرش فهمیدی یا نه. کاش آن لحظه که بوسیدمت، مژگانت پای چشمانت سایه نینداخته بودند. کاش در آبیِ دریای نگاهت غرق می‌شدم، دست بر طلای گندم‌زارِ موهات می‌کشیدم و می‌بوسیدمت. شاید آبِ آن دریا، آتشی که چهل‌سال ‌است می‌سوزاندم را خاموش می‌کرد. شاید چهل‌تا سیصد و شصت و پنج روز، هرشب با خیالِ آن بوسه نمی‌خوابیدم و چهل‌تا سیصد و شصت و پنج روز، هر صبح پیش‌از بیداریِ کامل در بسترم دنبال گرمای تنت نمی‌گشتم. شاید ناامیدانه گرمای تن دیگری را اسیر این بستر نمی‌کردم خائن‌وار.
تنت خمیده بود که خبرم کردند بیا بهنوش درخواب رفته. تنت خمیده بود که رسیدم بالای سرت. فرتوت. خسته. واداده. دیگر کسی نبود بگوید “نمی‌شود.” که بگوید “به صلاح نیست.” بگوید “بهنوش پنج‌سال از تو بزرگتره.” همه را بیرون کردم. شوهرت هم که سال‌ها بود به افیون تن فروخته و چیزی از خودش باقی نگذاشته بود جز پوستِ تیره‌ای بر مشتی استخوان. تازه آن‌وقت دیگر شوهرت نبود. یعنی مالکِ جنازه‌ات که دیگر نبود. نشستم کنارت. نکند‌ها هنوز زنده بودند، گیرم شکلی دیگر. با من اندوه گرانِ یک‌عمر نشست. با من ترس از آبرو و رسوایی نشست. با من همسر و سه فرزندم نشستند. نکند‌ها مُردند. خودم را مُثله کردم. حاصلِ یک‌عمرم را به یک لحظه فروختم و بر گونه‌ات قامت خم‌کردم. باز بچه بودم. بچه‌ها پُشتِ در بودند. وقتی جگرم پاره می‌شد، وقتی می‌شکستم، در را شکستند. تنت خمیده بود در آغوشم بهنوش. تنم خمیده شد زیر بار آغوشت بهنوش. بوسه‌ی چهل‌ساله‌ام را پَس می‌خواستم. گفتند “بابا دیوانه شده.” گفتند “ماندنش در خانه به‌صلاح نیست.” می‌گفتند “اوهام می‌بیند و در بیداری هذیان می‌گوید.” نمی‌بینند این لباس‌ها را که مثل بارانِ برگ از بالای چنارها می‌بارد؟! این کفش‌ها چیست که در محوطه‌ی خاکستری آسایشگاه روی هم انباشته شده؟! کفش‌هایی برای رفتن. لباس‌هایی که روزی پوشش بدن‌ها بودند. بدن‌هایی که چروکیده و خمیده، در خاک می‌پوسند. زندگی لباس دارد، مرگ برهنه است، من برهنه زنده‌ام.

 

محسن سرخوش

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.