هر روز یک داستان کوتاه
اشک یک مرد

قهرمانان تا ابد نابودند

کانال تلگرام
تلگرام

شهرزادم بگو برایم از…
شهر آشفته ای که من بودم

زندگی ایستگاه آخر بود
با تو در داخل ترن بودم

گریه کردم تمام طهران را
مرد بودم اگر چه زن بودم

*
شهرزادم بگو برایم از…
خاطراتی که سخت دلگیرند

ساعت از عشقمان گذشته عزیز
تک تکِ لحظه هایمان دیرند

گریه خواهیم کرد آخر فیلم
قهرمانانمان که میمیرند

*
شهرزادم بگو برایم از…
عاشقی این گناه نافرجام

دلقک خنده هایشان شده ام
تا نفهمی که مثل تو تنهام

روی گلبرگ شانه ات میریخت
قطره قطره تمام شبنم هام

*
باورم کن مرا که مدت هاست
قصه های خیالیت بودم

اهل تهران شدی نفهمیدی
شهرکی در حوالیت بودم

گیسویت دست باد می افتاد
مست از بوی شالیت بودم

*
شهرزادم بگو برایم باز…
قصه هایت همیشه زیبا بود

قهرمانت به هیچ جا نرسید
قهرمانت همیشه تنها بود

هیچکس قصه ای نخواند از ما
[قهرمانان تا ابد نابود]

 

محمد برازشی

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.