هر روز یک داستان کوتاه

غیظ

کانال تلگرام
تلگرام

 

 

همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم. دلم می‌خواست تُف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهانِ بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تُف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب در پی من هستند و دنبال بهانه می‌گردند. چشمانی که نمی‌بینند چطور میزها را دستمال می‌کشم، کف رستوران را تِی می‌زنم، سفارش‌ها را می‌گیرم، غذاها را می‌برم، ظرف‌ها را می‌شویم و خلاصه اندازه سه‌نفر برایش خر‌حمالی می‌کنم. فقط خدا نکند دستشویی رفتنم یک‌دقیقه بیشتر طول بکشد، یا بخواهم نماز قضای صبحم را بعداز نماز ظهر و عصر بخوانم. سَرِ همان یک‌دقیقه و دورکعت انقدر باید چرندیاتش را بشنوم و نگاه سنگینش را روی دوشم بکشم که نه اجابت مزاجم را می‌فهمم، نه نمازم را.

اگر از ترس نانِ زن‌وبچه‌ام نبود، تاحالا صدبار سیخِ کباب را توی شکمِ گنده‌اش فروکرده بودم. مخصوصاً امروز که دیگر شورش را درآورد. آخر تقصیر من چه بود که مشتری نوشابه‌اش را ریخته بود روی سرامیک‌ها و منِ بخت‌برگشته با سینیِ پُر از ظرف‌های چرب که از روی میزها جمع کرده بودم، پایم رفت روی نوشابه‌ها و سُر خوردم؟!

اشکی که گوشه چشمم نشست از دردِ کمر و پُشت و آرنجِ دستم نبود، همه آن‌ها به دَرَک. دردِ خُردشدنِ غرورم زیر لیچارهایی که مثلِ چماق‌ توی سرم کوبیده می‌شد بود که اشکم را درآورد.

ولی حالا که توی صورتش تُف کردم، دلم خوب خنک شد. همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم. هیچ‌کس توی اتاقش نبود. جلویش ایستادم و حرف‌هایم را زدم. بعد هم توی چشم‌های پررویش زل‌زدم و تُف انداختم وسط صورتش. حالا باید زود با دستمالم قاب‌عکس را پاک کنم، مبادا بیاید و ببیند.

 

 

محسن سرخوش

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.