هر روز یک داستان کوتاه
بادمجان

خورشت بادمجان

کانال تلگرام
تلگرام

بعد آن دعوای پارسال بین شوهرم و پدرم که سر دلار بود و اختلاف نظرشان در مورد این تجارت که بابا اصرار داشت حرامه و پوزخندهای محمد شوهرم که میخواست به او بفهماند تو از اقتصاد چیزی نمیدانی بابا یکسالی بود خانه ام نیامده بود محمدم به هر بهانه ایی از رفتن به شهرستان شانه خالی میکرد
فقط گاهی تلفنی با هم حرف میزدیم تا اینکه هفته ی پیش
بابا زنگ زد و گفت فردا میام تهران یکی دو روز کار ادرای دارم
پدرم عاشق خورش بادمجان بود
نون تلیت میکرد توی آبش بعد میریخت سر برنجش و میخورد
پس دست به کار شدم با اشتیاق درست کردم ،سجاده ایی که مامان برایم ترمه دوزی کرده بود رو اماده کردم میدانستم عادت دارد توی فضای هال تسبیح به دست نماز بخواند
نزدیک ظهر بود آمد توی بغلش پریدم سرم را بوسیدهمزمان یه دستش رو برد توجیبش با اون دستشم سریع ترشی و سبزی قرمه را که مامان آماده کرده بود رو جلوم گرفت و گفت:نوش جانتون
با هر کارم هی تند تند میگفتم چه عجب راه گم کردی حاجی .. لبخند همیشگیش رو میزد . میدونستم چایی لیمو عمانی را بعد راه طولانی به هر چیزی ترجیح میدهد
چای لیمو رو گذاشتم جلوش، بخار روی لیوان رو تا وقت محو شدن نگاه میکرد ولی نمیخورد
حتی نشنید چند بار گفتم بابا چای سرد شد گفتم حتما خسته است
سفره که انداختم خودم توی خورش نان تلیت کردم ، حتی به سفره نگاه هم نکرد فقط تشکر کرد و گفت توی اتوبوس یه چیزی خوردم چرا زحمت کشیدی دخترم
با دلخوری برداشتم برای شب،
با محمد میانه اش خوب شده بود و این منو خوشحال میکرد ولی
خیلی عوض شده بود نمازش را توی اتاق خواند حتی تسبیح ام دستش نگرفت به بهانه ی معده درد زود خوابید
که شامم نخورد
فردا بعد نماز صبح بدون صبحانه رفت دنبال کارش،چند بار زنگ زدم در دسترس نبود نزدیک ظهر زنگ زد گفت بابا من کارم تمام شده باید برگردم شهرستان
مامانتم که میدونی زانوهاش درد میکنه تنها نمیتونه بمونه
با ناراحتی گفتم بابا حداقل بیا ناهار بخور بعد برو دوباره گفت یه چیزی خوردم
فهمیدم میخواهد بگوید نان تو حرام است پس برای این چیزی نخورد شاید نمازم نخوانده سمت اشپزخانه رفتم در خورشت بادمجان را که برداشتم عصبانیتم چند برابر شد
گوشی را برداشتم باید به مامان میگفتم
چقدر ناراحتم چقدر تحقیرم کرده
با بغض و عصبانیت به مامان همه چیز را گفتم
مادرم هیچ حرف نمیزد
با طعنه گفتم خوب نمیومد این چه اومدنی بود میخواست چیو ثابت کنه
که زندگی من حرومه مگه پولمونو سودی دادیم ملت همه اینکارو کردن
مامان من من کنان گفت: آخه بابا
گفته بت نگم .
نه مادر من بگو ، بگو چقدر از من بدش می آد
عه عه لب به خورش نزد
یعنی خاک تو سر من که
مامان حرفمو قطع کرد و تن صداشو برد بالا و گفت : مریم
ساکت شدم
ادامه داد
بابا مریضه وقتی غذا میخوره
دستش میلرزه، غذا میریزه، خجالت میکشه جلو کسی غذا بخوره
از صبح تو ام ار آی بوده گفت بت نگیم اذیت نشی
فک کنم اسم مریضیش پارکینسونه
درست میشه انشالله
مادر تو خودتو اذیت …..

حرفهای آخر مامان رو نشنیدم

 

فرزانه حسین زاده

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.