هر روز یک داستان کوتاه
پروانه

تنهایی پروانه

کانال تلگرام
تلگرام

مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند. اصلاً بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگِ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که اذیتش می‌کنند، و به‌خاطر تُنِ صدا و طرز رفتارش مسخره‌اش می‌کنند هم با روی خوش جواب می‌دهد. وقتی ننه‌جون و آقابزرگ توی جا افتاده بودند، فقط او بود که مثل پروانه دورشان می‌گشت. می‌بُردشان حمام… زیرشان لگن می‌گذاشت… پخت‌وپز می‌کرد… خرید می‌رفت… خانه را تمیز می‌کرد…
بچه که بودیم، دایی‌ها و خاله‌ها جلو روی خود دایی پرویز به آقا‌بزرگ و ننه‌جون سرکوفت می‌زدند که: «سرِ پیری بچه می‌خواستین چیکار این نکبت رو انداختین تو دامن ما؟!»
دایی پرویز هم سرش را پایین می‌انداخت و گونه‌هایش سرخ می‌شد. گاهی می‌دیدم گوشه‌ای کز کرده و بی‌صدا گریه می‌کند. اما مرا که می‌دید، باز لبخند می‌نشست کنجِ لب‌هایش. فقط یک مرتبه با بغض به من گفت: «می‌دونی، من پروانه بودم. ولی اشتباهی مگس به دنیا اومدم. از این مگس هفت‌رنگ‌ها. دیدی چه خوشگل و خوش‌رنگن؟… ولی هیچکی دوسشون نداره… بالاخره مگسن.»
حالا که بزرگ شده‌ایم و اختیارِ زندگی‌مان دست خودمان است، حالا که ننه‌جون و آقابزرگ نیستند و دایی پرویز تصمیم خودش را گرفته، و با پول سهمِ ارثی که بهش رسیده رفته و عمل کرده، دایی‌ها و خاله‌ها آن بی‌چاره را از خانواده رانده‌اند. بچه‌هایشان را منع کرده‌اند که حتی اسم دایی پرویز را هم نیاورند. گفتند: «دایی پرویز مُرده، تموم شده.»
اما من کاری به این حرف‌ها ندارم، و امروز هرجور شده می‌روم بیمارستان ملاقاتش. فقط باید یادم باشد اسمی از دایی‌ پرویز نیاورم و همان خاله پروانه که دوست دارد صدایش کنم.

محسن سرخوش

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.