هر روز یک داستان کوتاه
موتور

صاحب موتور

کانال تلگرام
تلگرام

بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
ب قسمت من شده بود که هیاهوی خیابون حواسمان را به سمت خود جمع کرد.این یک ماهی که از بازنشستگی م می گذشت غالب عصرها مهمان کتاب فروشی حسین آقا بودم.سرمان را با کتاب و شعر و مشاعره گرم می کردیم.
صدای بیرون چندان واضح نبود اما نگاهت را که تیزتر می کردی می شد درد مشت و لگدهایی که نثار پسرک می شد حس کرد.
خواسته ناخواسته بیت بنی آدم سعدی بر زبانم جاری شد.هنوز بیت به آخر نرسیده ،حسین آقا با شتاب از کنارم عبور کرد.چه تاثیر عمیقی داشت انتخابم روی مخاطب.بیت سعدی را بالای دست گرفتم و پشت حسین آقا به راه افتادم.
-آخه بی پدر چقدر بهت گفتم گم میکنی.الان چه غلطی کنم با این لاکردار

حالا که از آن طرف شیشه های غبار گرفته کتاب فروشی حسین آقا آمده بودیم این طرف کلمات وضوح کاملی داشت. حرف هایش بعضی گزارش های سیما را به یاد می آورد. همان هایی که نه قابل پخش بود ، نه آنکه میشد از کنارش به سادگی گذشت. دست آخر جای بعضی کلمات را با بوق پر می کردند و می فرستادن روی آنتن.
چند بوق هم آهنگ بود که از دهان مرد پشت هم ردیف می شد ، قافیه را هم در لگدی جا می داد و می فرستاد به پر و پاچه پسر. ترجیع بندش هم شده بود غلط کردم غلط کردم های پسر بی نوا. کم کم داشت تعداد تماشا چی ها از انگشتان دو دست بیشتر می شد که من با بیت سعدی روی دست سررسیدم.
-چرا می زنی ، کشتی بیچاره رو
-آخه زبون نمی فهمه.صد بار گفتم سوییچ رو بده بزارم تو جیب این کت بی صاحاب ، گم میشه، پسره سرتق نداد تا دست آخر گم و گورش کرد.
کیسه خریدش روگذاشته بود روی موتور. انگار داشت نفس تازه می کرد برای سرودن غزل بعدی
-گم شده فدای سرت، سوییچ زاپاس که داری ، الان کلید ساز میاریم قفل رو هم وا می کنه
-ای آقا قفلش که معمولی نیس خیلی باشه دو سه تا کلید ساز تو تهران باشن که بتونن بازش کنن.۳۰۰تومن پولشو دادم.هر چی پس انداز بوده دادم پای موتور ، گفتم عصای دسته…شده بلای جون
قفل نقره ای، چرخ جلوی موتور رو محکم بغل گرفته بود.موتور کاملا نو بود.بوی نوییش رو با چند متر فاصله هم می شد حس کرد.
فکری به سرم زد.دور و بر رو نگاهی انداختم، یه پیکان وانت اون سمت خیابون چند متر عقب تر ایستاده بود دستم رو بالا بردم
– وانتی… وانتی…
راننده وانت که انگار لحظه شماری می کرده تا لحظه ایفای نقشش برسه در قامت ناخدای کشتی نجات دست برد روی سکان ، فرمون ماشین رو در جا چرخی داد و چند لحظه بعد این سوی خیابون یکی دو متر جلوتر از موتور لنگر انداخت.
بلند کردن موتور حداقل ۵،۴تا جوون پر زور لازم داشت. پای راستم رو روی سپر عقب وانت گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم می خواستم باقی بیت بنی آدم رو برای تحریک جوونا به آخر برسونم که چرخ جلوی موتور با یه یا علی خودش رو به درگاه باربند وانت رسوند و…
از داخل مغازه بیرون رو تماشا می کردم.هیچ وقت از جای خالی چیزی اونقدر احساس رضایت نداشتم. هنوز لبخند مرد وقتی که پشت وانت دور و دورتر می شد مقابل چشمام بود.داشتم نمایش اون روز رو مرور میکردم که توقف مرد جوانی مرور پرده آخر رو ناتمام گذاشت. ایستاده بود تو مسیر نگاه من که منتهی بود به جای موتور .منتظر بودم عبور کنه که ناگهان جوانک وا رفت روی زمین.دستش رو که به سرش زد می شد به وضوح سوییچ موتور رو توی دستش دید. چشمام سیاهی رفت یک لحظه تمام اتفاق اون روز مثل برق و باد از مقابل چشمم عبور کرد.همه چیز مثل قبل سر جاش بود جز پرده آخر و خنده آن مردک(بوق) پشت وانت که حالا برایم مفهوم دیگری داشت

 

سعید مصباح

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.