هر روز یک داستان کوتاه

من بیچاره

کانال تلگرام
تلگرام

من بیچاره

مدتی بود می دیدمش. آدم عجیبی بود، با دیدنش حس خوبی پیدا می کردم. اوایل فقط نگاههای ساده بود و چند کلمه حرف روزمره، اما بعد همه چیز تغییر کرد. احساس کردم به او نیاز دارم، اما چیزی فراتر از نیاز بود. دوستش داشتم خیلی زیاد. اما تو که خوب می دانی زن همیشه به ازدواج فکر می کند و مرد به رابطه ی دوستی و همیشه این زن است که تسلیم می شود. بارها خواسته بود به ملاقاتش بروم و من قبول نکردم، می دانستم مادر خوشش نمی آید و سرزنشم می کند. اما تا کی می توانستم تحمل کنم، هر روز بیشتر عاشقش می شدم و تحمل دوری اش برایم سخت بود. بالاخره قبول کردم. برای ساعت پنج قرار گذاشتیم بیاید خانه ام. الان مشغول تمیز کردن خانه هستم. تا قرارمان دو ساعتی وقت دارم. بهترین لباسم را می پوشم. می روم جلوی آینه، موهایم را شانه می زنم و شروع می کنم به آرایش کردن. دلم می خواهد از نظرش زیباترین باشم. ناگهان متوجه نگاههای شیطنت آمیز کودکم می شوم. لبخندزنان به من نگاه می کند، می توانم تعجب را به خوبی در نگاهش ببینم. برایش تازگی دارد اینطوری به خودم برسم. چشمانش از شوق برق می زنند. من هم چشمکی به او می زنم. خندان به سمتم می آید و در اطرافم می چرخد و بازی می کند. من هم به کارم ادامه می دهم. کمی رژلب و رژگونه و ریمل و…، بعد صدای پاهایش را می شنوم، مادرم است، می آید تا باز سرزنشم کند. اما من تصمیم را گرفته ام. دیگر مثل دفعات قبل، توجهی به او نمی کنم. گوشه ای می نشیند و با نگاههای شماتت بارش شروع می کند به نصیحت و سرزنش کردن. گوشم‌ پر است از این حرفها و حالم دیگر از او و نصیحت کردن هایش بهم می خورد. به روی خودم نمی آورم و همین طور بی خیال به کارم ادامه می دهم. اما او ول کن نیست مدام حرف می زند. حرفهایش مثل پتکی بر سرم فرود می آیند. فرصت زیادی تا آمدن او ندارم. به سمت مادر می روم و سرش داد می زنم. می گویم بس کند. اما او توجهی نمی کند و همین طور ادامه می دهد. نمی دانم چه شد که به سمتش می روم و با دستانم گلویش را فشار می دهم. مستقیم به چشمانم نگاه می کند و لبانش همچنان می جنبند. فشار دستانم بیشتر می شود، دلم می خواهد یک بار برای همیشه از شرش خلاص شوم. با صدای زنگ در به خودم می آیم. نگاهی به مادر می اندازم. چشمانش بی حرکت شده اند، احساس سبکی می کنم، بالاخره از دستش خلاص شده ام. کودکم را می بینم که لبخندزنان به من نگاه می کند. دستی به موهایم می کشم و به سمت در می روم. چند نفس عمیق می کشم و در را باز می کنم. او را در آستانه ی در می بینم. صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنوم. چقدر منتظر این لحظه بودم. در را بلافاصله می بندم و بی صبرانه خودم را در آغوشش جای می دهم. چشمانم را می بندم و می بوسمش نه یک بار، چندین بار. اما هیچ لذتی نمی برم. عجیب است تمام عطشم برای دیدنش، در آغوش کشیدن و بوسیدنش به یکباره فروکش می کند. چشمانم را باز می کنم. نگاهی به اطراف می اندازم. خبری از کودکم نیست. مادرم را می بینم که روبرویم نشسته و مثل تمام وقت هایی که کار اشتباهی می کنم، سرش را به علامت تاسف تکان می دهد.

 

شاکر

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها