هر روز یک داستان کوتاه

دست دوم

کانال تلگرام
تلگرام

 

 

دست‌دوم

 

مرد رژ‌لب را از روی میزِ آرایش برداشت و خنده‌کنان گفت:

 

_یعنی خاک‌توسرت با این پیشنهادت «واسه زنت رژلب بخر خوشحال می‌شه».

پدرمو درآورد. می‌گفت تو کسی رو آوردی خونه و اون رژلبشو جا گذاشته. هرچی جون بچه‌ها رو قسم خوردم باور نکرد. بعد که دید رژلب استفاده‌نشدست یک‌کم آروم شد.

 

زن غلتید و از روی تخت بلند شد. گفت:

 

_خب من آرزومه شوهرم برام یک چیزی مثل رژلب بخره.

 

رژلب را از دست مرد گرفت و درش را باز کرد. جلو آینه آن را به لبانش کشید. لب‌ها را به هم مالید و ادامه داد:

 

_حالا که استفاده‌شدست، منم می‌تونم بزنم.

 

 

م سرخوش

 

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها