هر روز یک داستان کوتاه

پیشونی نویس

کانال تلگرام
تلگرام

 

 

پيشوني نويسِ من، بخت منو

توي بقچه هاي كوليا بذار

تا شايد بخت يكي و وا كنه

.

اين زمستون كه رسيد من و ببند

به درختِ خشك باغچه مون، مي خوام

باغِبون سر از تنم جدا كنه

.

از حراج باغِبونا ، تو بگو…

كي مياد بگيره دستايي رو كه

قاطيِ ميوه هاي كالِشونه

.

دكمه هاي تنِ من، دو كاسه خون

چشماي آدمكاي برفي شد

كه خدا مي دونه چن سالشونه

.

اگه اين بازي نخواسته غلطه

اگه هر راهي كه راسته غلطه

اولين مهره ي پوچم رٌخَمه

.

رد هر فرشته اي رو مي زنم

تَش به شونه هاي خستم مي رسه

پس خدا كجاس؟ لابد توو مٌخمه

.

زندگيم و سروته كني يه شب

توو هزار و يك شبم نبود و نيست

يه گلوله من و بسپاره به خاك

.

خودم هم كه از خودم فراري ام

خودم هم كه از خودم زدم به چاك

.

توو سرِ كدوم غريبه اي مي خواد

يه نفر توو بطري از را برسه

يه شبه خدا بشه، معره گير

به بهشتش ته دريا برسه

.

گم بشي توو گير و دار زندگيت

آخرين نفس بلرزه توو گلوت

با صداي يك گلوله بپري

يه گلوله از درختاي بلوط

.

پيشوني نويسِ من، دلم ميخواد

ابله سه جلدي باشم توو خودم

وقتي سردردِ قمارِ تازه نيست

.

واسه من فرقي نداره دستِ كي

من و مي بنده به آخرين درخت

اونكه اين گلوله رو بسازه نيست

 

مه سا پهلوان

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها