هر روز یک داستان کوتاه

اسفند های بی پایان

کانال تلگرام
تلگرام

 

اصلا یکی از خوشبختی های کوچکم تکیه دادن به مبل نزدیک پنجره روبه خیابان است.جایی که میتوانم صدای بازی بچه ها ؛بوق ماشین ها و وزش باد سرد اواسط اسفند ماه رابه خوبی بشنوم. دومین خوشبختی ام زمانی است که دلبر با نان تازه و نفس زنان وارد خانه میشود و غرغر های صبح گاهیش را شروع میکند؛از ترس اسانسور سوارشدنش تا تقلبی بودن پماد درد زانویش و بد جنسی های عروس نچسبش که نمیگذارد روی ماه پسرش راببیند. دلبر حرف میزند و مدام بین هر جمله میگوید؛تصدقت بروم خانم جان سرت را که به درد نیاوردم؟و من طبق عادت همیشه که از هر داستان فقط شروع و پایانش را میشنوم ارام میگویم نه دلبر جان ادامه بده.اوایل امدنش  مدام فکر میکردم که چه شکلی است.هر روز به یک شکل تصورش میکردم. روزی که امد و شمرده شمرده و بادقت مخصوصی حرف میزد فکر کردم که یک زن پنجاه و چند ساله کوتاه قد وگوشتالود است که دندان سوم ردیف بالاییش کمی کوتاهتر است و باعث میشود که حرف (ش)را پر و سنگین ادا کند. اما هر روز که گذشت و دلبر دیگر تعارفات و مقدمه چینی های محتاطانه اش را فراموش کرد و تند و بی وقفه گلایه تمام دنیا را توی گوشم خالی میکرد؛فهمیدم زنی لاغر اندام است که موهای سفیدش را اصلا رنگ نمیزند و زانوهایش موقع سابیدن زمین تریک تریک صدا میدهد.دستانش لاغر واستخوانی است وموقع در اوردن کپسول ناشتایم از توی جلد قرص میلرزد؛این را از جرق و جرق بسته کپسول که لای انگشتانش صدا میدهد فهمیدم.همیشه وقتی حرف شوهر خدابیا مرزش را پیش میکشید میان هر جمله اش مکث میکرد؛ان زمان بود که فکر میکردم دلبر هر جای خانه که ایستاده باشد ؛پرت میشودبه اسفندسی سال پیش ؛به خانه اجری چهل متری اش که بعد از به دنیا امدن تنها پسرش قصد داشتند بزرگترش کنند و با افتادن شوهرش از روی داربست تا ابد نیمه کاره ماندو رخت بیوگی را به تنش پوشاند.این مواقع مغز من هم ساکت میشد؛تک تک کلمات دلبر را با اوا و هجی اش میشنیدم.لبانش را موقع گفتن کلمه داربست تجسم میکردم ؛ چروک های صورتش را که عمیق تر میشدو تارهای سفید مویش که به خیسی گونه اش میچسبید.

-داربست خانم جان؛داربست لعنتی همه زندگیم را گرفت. وگرنه من خانمی میکردم خدابیامرز نمیگذاشت اب توی دلم تکان بخورد.حتما اینها را که میگفت کف دست هایش را نگاه میکرد که پراز خط های بی سر وته بود وانگشتان زبر وپینه بسته اش را که حنا بسته بودتماشا میکردومن همانطور که عصایم را روی سرامیک ها میکشیدم تا راه را پیدا کنم نزدیکش میشدم ؛لباسهایش بوی نفتالین و گچ نم خورده میداد.کف دستم را توی هوا میچرخاندم و میفهمیدم که شانه اش را توی دستم جا میدهد.هر دونفرمان ساکت میشدیم ؛حتما نگاهم میکرد و عین زمان دلسوزی اش  برای پیرزن واحد پایینی که زمین گیر بود. گوشه لبش را گاز میگرفت و سرتکان میداد.میفهمم دلبر جان ؛میدانم داربست چیست. وخاطره دو سالو یازده ماه و ده روز پیش شبیه فیلم از توی مغزم میگذشت وارد قلبم میشدو با هر ضربان؛قلبم  تیر میکشید.خاطره زمانی که با پاهای لرزانم تلوتلو خوران روی اولین و اخرین داربست عمرم ایستادم ؛تا ماهی و سبزه عید را روی دیوار مهد کودک پسرم نقاشی کنم.شوق اولین تجربه ایستادن میان زمین و هوا و قلمو به دست گرفتن را به یاد اوردم؛ انگار روی ابرها راه میرفتم.پاهایم شروع به لرزیدن میکند و جای شکستگی هایش تیر میکشد.حس میکنم که هر لحظه ممکن است پخش زمین شوم. از کنار دلبر رد میشوم ؛از بوی گلدان های شمعدانی متوجه میشوم از راهرو عبور کرده ام ؛همزمان صدای قدم های ارام و محتاطانه دلبر را پشت سرم میشنوم. دستگیره در را میچرخانم ؛ بوی ملایم شیشه عطرصورتی ام  توی اتاق پیچیده .

-خوبی خانم جان؟حتما سرت را درد اوردم.

نه دلبرجان ؛مگر برای زن کوری که هر روزش گوشه همین اپارتمان میگذرد ؛چیزی جذاب تر از شنیدن اتفاق های دنیای بیرون هم وجود دارد.کور؛کوری ؛خدا میداند که هر بار چقدرنیرو لازم دارم تا به زبان بیاورمش.عصایم را میگیرد ؛با دودست شانه هایم را لمس میکند و کمکم میکند که روی تخت دراز بکشم.تنت سلامت خانم ما که میبینیم چه خیری از دنیا دیدیم.پلکهایم را میبندم به صدای عقربه های ساعت گوش میدهم؛به همه چیز های که زمانی میدیدم .پسرم؛همسرم؛شمعدانی هاو شیشه عطرصورتی ام . به نقاشی های دیواری ام؛ماهی قرمز و سبزه ای که نقاشی اش نیمه کاره ماند. به دلبر و پماد تقلبی زانویش؛به بد جنسی های عروس نچسبش. چنگ میزنم به هر چیزی که رهایم کند از کابوس هایم؛از لحظه ای که نقش زمین شدم و سرم تیزی  گوشه جدول را حس کرد  و همه چیز برای همیشه تاریک شد؛از تمام اسفند های کش دار؛از تمام  داربستهای لعنتی دنیا.

 

الهام جنتی فر

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها