هر روز یک داستان کوتاه

عکاسی میرزا

کانال تلگرام
تلگرام

 

پدرم مرد و برای تنها بازمانده ی خانواده ، من یک انبار غبار گذشته گرفته و اشیاء قدیمی کهنه به جا گذاشت ، تا دو سال بعد از مرگ پدر در انبار را که سر در ان تابلوی عکاسی میرزا نصب شده بود باز نکردم دیگران این عمل مرا احترام به پدر می دانستند غافل از اینکه من ، از ترسی که کودکیم را خورده و تا پیکر جوانیم نفوذ کرده بود قدم به آن عکاسی سنتی نگذاشتم اموال مردگان مرا به مرض های ناعلاج خیالی مبتلا می کرد ولی بعد از سرگردانی دو ساله برای یافتن شغلی که با مدرک تحصیلی من جور باشد دوباره به آن گذشته ی به ارث رسیده برگشتم در عکاسی را که گشودم با آماجی از گرد و خاک ، تار عنکبوت های مومیایی شده و موش های بی آزار جونده روبرو شدم . به زحمت نوری به پیکر اتاق پاشیدم جای کوچکی بود که با سلیقه ای بزرگ تزئین شده بود پدرم هنرمندی به تمام معنا بود دوربین عکاسی قدیمی ساکن جلوی صندلی ژست مشتری نشسته بود عکس های چهره ی اموات بر دیوار گلی با نظمی خاص رژه می رفتند اگر قوه ی تخیل قوی داشتم می توانستم پدرم و مشتری ها را که گاه از نور ناشی از فلش می هراسیدند ببینم دلم برای پدر تنگ شد ولی لحظه ای و زودگذر بود . آهی کشیدم دکور جدید را برای اتاق مرده از نظر گذراندم . کارها خیلی سریع پیش می رفت من از آنجا که وردست پدر گهگاهی در عکاسی سرکی سبک سرانه می کشیدم تا حدودی عکاسی تجربی به شمار می آمدم . تصمیم گرفتم با همان شیوه ی سنتی عکس بیندازم و این را برای دوستان احترام به پدرم معنا کردم .

روز اول برای من روز مگس پرانی بود . برای نمونه یک مشتری هم نداشتم فقط دوستم آمد او نیز که چون من دنبال لقمه ای نان می دوید سرخورده بود نرسیده سفره دلش را گشود . دست آخر چون مرا تنها یافت همان جا خود را به عنوان شاگرد به من قالب کرد و من در عالم دوستی به این اندیشیدم که هیچ نباشد . هم صحبتی دارم و این برای من تنها خوب بود .

به پیشنهاد شاگردم ، چند آگهی را حواله ی روزنامه ها و برچسب دیوارخانه ها کردیم . کم کم یکی دو مشتری از ان قدیمی ها که پدرم را می شناختند به عکاسی سرازیر شدند و من با تمام فنون یاد گرفته از پدراز آن ها عکس انداختم ظهور عکس ها در اتاق ظهور یا تاریکخانه انجام می شد با تمام دقت ، آن گونه که پدر آنها را ظاهر می کرد عکس های ظاهر شده را به شاگردم می دادم تا در کشو گذاشته و نام مشتری را در دفتر یادداشت کند.

حوله به دست مشغول خشک کردن دستها بودم که فریاد حاکی از تعجب و شگفتی شاگردم مرا به بالای سرش کشاند شاگردم شماره ی کنار عکس ها را که نامنظم ، بعضی تک رقمی ، بعضی دو رقمی و … بودند به من نشان داد : شماره ی کنار عکسارو ببین اینا چی هستن تعجب کردم تا آنجا که یاد داشتم عکس هایی که پدرم می گرفت شماره ای کنارشان حک نشده بود جواب دادم : نمی دونم تو به این کارا چی کار داری ؟ مواظب باش اونا رو اشتباهی تو پاکتاشون نذاری ، حواست رو جمع کن . حواس خودم اما پرت بود . فردا و پس فردا ، با وجود قولی که به مشتری ها داده بودم ، موفق به باز کردن عکاسی نشدم مریض بودم سرماخوردگی مختصری به خاطر بی توجهی مرا دو روز خانه نشین کرد. البته شاگردم زحمت پرستاری استاد را کشید . روز سوم هر دو عکاسی را باز کردیم و میان عکس ها منتظر مشتری ها شدیم . آن روز به جای پیرمرد عصابدستی که خود را دوست پدرم معرفی کرده بود پسرش در لباس عزای پدر برای گرفتن عکس او به عکاسی امد .پدرش دیشب دنیا را به بازماندگان سپرده بود . دلم به حال پیرمرد سوخت و بعد از گرفتن پول مختصری بابت عکس ، آن را در پاکت سفید به پسر دادم . روزها هامان اینگونه به شب هامان می پیوست گاهی نسل امروزی نیز سری به عکاسی سنتی می زد و عکسی به سبک قدیم می انداخت . کارمان رونق کمی داشت ولی هر دو موافق بودیم که از بیکاری بهتر است .  در بین مشتری هامان گهگاهی کسانی بودند که بازماندگان عکس آنها را برای سر قبرشان می خواستند تا اینکه روزی بعد از فراغت از کار من و شاگردم در حالی که چای می نوشیدم ، درباره ی کارمان حرف می زدیم در خلال گفتگو دوستم به موضوع عجیبی اشاره کرد : می دونی من به چیز عجیبی برخوردم اون پیرمرد عصا به دست یادت هست یا اون جوان سبیل بلند که می گفت راننده هست آن پیرزن چطور همون که نوه اش کارگردان بود ؟ چایم را هورت کشیدم و با بی میلی جواب دادم : خدا بیامرزتشان ، خوب که چی ؟ اون پیرمرد مرد درست دو روز بعد از عکس انداختن مرد خودم اعلامیه اش را خوندم  اون پیرزن هم که صفر کنار عکسش حک شده بود همان روز چند کوچه آن طرف تر دار فانی را وداع گفت خنده ی بلندی سر دادم در حالی که خودم هم اندکی شگفت زده شده بودم می گی اون پسر نجار که کنار عکسش ۲۵ نوشته ۲۵ روز بعد از عکس گرفتن می میره یا اون … با دست به شانه اش زدم : خیالبافی می کنی دوست من . آن روز من با حرف های شاگردم به فکر افتادم شاید این وقایع تصادفی بودهدر هر صورت تا چند روز بعد که وقایع مشابهی را ندیدم به یقین نرسیدم شبی بعد از کار ، من و دوستم در این باره صحبت می کردیم که در آخر به تحریک او برای حصول اطمینان بیشتر به عکس هایی سر زدم که پدرم انداخته بود با کمال تعجب شماره ها را کنار انها یافتم آنجا عکسی از پدرم بود  که روز مرگش کنار آن حک شده بود عمویم درست ، ۱۰ روز پس از گرفتن عکس تصادف کرده و مرده بود به همین ترتیب عکس های دیگر ، در میان عکس ها عکس چند تن از رجال سیاسی آن زمان هم به چشم می خورد که با محاسبه ی ما شماره ی کنار عکس با روز مرگشان مطابقت داشت به راستی اگر هر کس از روز مردنش خبر داشته باشد چه می کند ؟! شاگردم تلنگری به من زد که می توان بدین وسیله به شهرت و ثروت هنگفتی دست یافت اما من بعید می دانستم : آخه چه کسی از شنیدن خبر مرگش خوشحال می شه که به ما پول بده ؟ خیلیا ، هر کسی ، از این رفتگر که هر روز کوچه ها رو جارو می کشه تا وزیر ، رئیس جمهور و … گفتم : چطوری حرفمون رو ثابت کنیم ؟ گفت : وقتی مردم به حرفهای پوچ و مزخرف رمالا پول می دن به این عکسا که واقعیت رو می گن ، چرا پول ندن ؟

بدین ترتیب نوشته ای را به در عکاسی چسباندیم

« عکس بگیرید و از طول عمرتان آگاه شوید»

مشتری این نوشته را که می دید ، می خندید ولی وقتی با جدیت من و شاگردم روبرو می شد و شماره کنار عکس ها  را می دید به فکر می افتاد  در آخر مشاهده نمونه هایی که بعضی را می شناخت ، هر شکی را به یقین تبدیل می کرد.

کم کم این خبر که عکاسی میرزا طول عمر را نشان می دهد میان جمعیت زنان شایع شد و به قول دوستم ما موفق شده بودیم زنهادرکوتاهترین زمان ممکن شهر را خبر می کردند. صف جلوی عکاسی روز به روز طویل تر می شد دوستم راست می گفت مردم بابت عکسی که طول عمرشان را تعیین می کرد پول می دادند حتی بعضی راه چاره می خواستند ، بعضی نگران می شدند ، گریه می کردند و به دست و پایمان می افتادند که عمرشان را افزایش دهیم کم کم به  این فکر افتادیم که پول بیشتری بگیریم تا طول عمر کسانی را که به قول خودشان جوان مرگ می شدند افزایش دهیم سرمان شلوغ شد از صبح تا نیمه های شب مشتری داشتیم . حتی گاهی تا صبح روز بعد کسانی بودند که پشت در بنشینند آن ها می خواستند فردا اولین کسی باشند که طول عمرشان را مشخص می شود به گفته خودشان لحظه لحظه ی عمرشان مهم بود و هر چه زودتر می فهمیدند بیشتر وقت داشتند خود را برای رویارویی با مرگ آماده کنند کم کم صندلی عکاسی به جای رفتگر  رئیس جمهور به خود دید و به جای رمال وزیر مملکت  همه می خواستند از انچه  هنوز به وقوع نپیوسته بود بدانند تا برنامه هایشان  را تنظیم کنند از آنها دو برابر دست مزد  می گرفتیم تا برای لحظه ای هم که شده عمرشان را بیشتر کنیم .

حتی زیردستانشان را روانه می کردند تا طول عمرشان مشخص شود آنگاه به انها پست می دادند از پولی که نصیبمان شد خانه ای بزرگ ، ماشین های شیک و مدل بالا ، چند  ویلا و … هر چه را اراده می کردیم می خریدیم عکاسی را عوض نکردیم با وجود آنکه تنگ و کوچک بود چون ترسیدیم نیرویی که اعداد را حک می کند ناپدید شود  یک روز در چارچوب در روحانی مسجد محله را دیدم تعجب کردم حاج آقا روی صندلی نشست ژست ساختگی به هیکل خود داد. یادم آمد در روزهای اول کار این آقا مخالفت شدید خود را اعلام کرده و حتی به اهالی گفته بود این کفر است عمر دست خداست نه عکاسی میرزا . و حالا … کم کم غروری سر تا پای من و شاگردم را فرا گرفت . عمر تک تک افراد شهر را تعیین می کردیم همه محتاج ما بودند.

شبی در عکاسی به کارها رسیدگی می کردیم که شاگردم لحظه ای چون مجسمه به عکسی در دستش خیره شد گرهی به ابرو انداختم تشری به او کوبیدم منتظر ماندم تا چند فحش آبدار نثار جد و آبادم کند ولی همچنان مسحور عکس بود و این خونسردیش آتشی به وجودم کشید دهان باز کردم تا او را به باد ناسزا بگیرم که ناگهان به جلویم پرید و ملتمسانه زانو زد عکس را رو به صورتم گرفت : قشنگه ؟ با تعجب نگاهش کردم آن چشمهای بی حالت آبکی و چهره ی افتاده زار نگاهم را به رخ زیبای دختر عکس کشاند فرشته ای در عکس لبخند می زد فرورفتگی لپها او را دل ربا می کرد اخمی ساختگی به چهره کشیدم صد بار نگفتم به عکس مشتری ها نگاه نکن ؟ بی توجه به سوالم پرسید  قشنگه ؟ من منی کردم : خوب ، باشه . به تو چه ؟ راحت ، روی صندلی رو به دوربین ولو شد . رفته بودی بیرون ، که اومد ندونستم چطوری عکس گرفتم مثل فشفشه پرید « پاک یادم رفته شماره ی کنار عکس رو بخونم» با بی میلی نگاهی انداختم : اووه ، حالا حالاها زنده ست لبخندی زد و دستی به سر و صورتش کشید خواهش می کنم یه عکس از من بنداز . خندیدم کش دار و بلند : هفتاجون داری . جا به جا شد : بنداز من حاضرم . آن شب از شاگرد عکس انداختم و تا پاسی از شب کار ظهور عکس او و دیگر مشتری ها طول کشید وقتی شماره عکس را نشانش دادم ، نفس راحتی کشید زد به شانه من که قاطی مرغا شدم تو فکری به حال خودت کن . لبخند کم رنگی زدم بی اختیار یاد دختر خاله ام افتادم چه خوب بود از او عکس می گرفتم با شنیدن اسم ازدواج سایه ای بر وجودم افتاد و صدایی مدام در گوشم می خواند : تو هنوز بچه ای پسر. صدا صدای پدرم بود.

فردای آن روز تا ظهر خبری از شاگرد نشد خشمی سر تا پایم را  می سوزاند و نفس های آتشین از بینی ام اژدهاوار بیرون می زد . دست تنها بودم و مشتری ها زیاد . نزدیک غروب سر و کله آمیرزا بقال پیدا شد با پولی که فراهم اورده بود مرد بیچاره می خواست  طول عمرش را بداند دلم به حالش سوخت ولی با این وجود تا آخرین سکه ی پول عکس را که این روزها گران شده بود از او گرفتم . از در که می خواست خارج شود رو کرد به من و تسلیت گفت در دل فحشی نثارش کردم و با ترشرویی گفتم : به چه مناسبت ؟ گفت : شاگردت را می گویم جوان خوبی بود دهانم باز ماند مو بر تنم سیخ شد ، خداحافظی میرزا را نفهیمدم یخ کرده بودم روی صندلی میخکوب شدم و مدام زیر لب تکرار می کردم : زود بود . آن روز به زحمت با دستانی لرزان عکاسی را تعطیل کردم و یکی از اعلامیه های ان جوان بیچاره را روی در چسباندم خودم را درون عکاسی حبس کردم قدرت هر کاری از من سلب شده بود شماره ی کنار عکسش را صد بار نگاه کردم او در ۸۵ سالگی می مرد اشکی داغ بر گونه ی سردم چکید . چهره ی دختر خاله ام در مقابل چشمانم می رقصید شاگردم مدام می خندید و فرشته در عکس جای اشک  خون می بارید از خواب پریدم این هفتمین بار بود که طی دو ساعت خواب کابوس می دیدم به تنهایی خودم فکر می کردم: کی خواهم مرد ناگهان چشم باز کردم و جلوی دوربین عکاسی خود را یافتم عکس انداختم  با دستانی لرزان عکسی را که با مشقت تمام از خودم انداخته بودم ظاهر کردم سپیده دم بود صدای اذان به گوش می رسید  شماره ۳۶۵ کنار عکس چشمانم را آزرد دیوانه وار خندیدم خنده ای کشدار که به گریه رسید. من یکسال زنده بودم و بعد از آن پسر میرزا زیر خروارها خاک می خوابید بی انکه زنی یا فرزندی بر مزارش بگرید .

فردای همان روز مشتری ها با در بسته عکاسی میرزا مواجه شدند و فرداهای دیگر بعضی گفتند : شاید مرده باشد عده ای گفتند بی نیاز شده و رفته گوشه ای از دنیا با پول های ما عیش و نوش می کند . برخی گفتند : دیوانه شده ، اما عجب حقه ای زد و سران مملکتی هم سکوت کردند …

 

 

 

ندا پیش یار

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها