هر روز یک داستان کوتاه

حتی مادر هم مرا درک نکرد

کانال تلگرام
تلگرام

 

تو ماشینیم داریم می ریم خونه ی مادرم. کمی تردید دارم، نمی دونم چطور سر حرفو باز کنم. سر بطری آب سفته، نمی تونم بازش کنم، می گه بده من. نمی دم. می گم می خوام از این به بعد مستقل باشم. پوزخند می زنه. می گم باید یه فکری برای خودمون بکنیم. من دیگه نمی تونم ادامه بدم‌. با صدای بلند می خنده و می خواد با دستش بزنه رو پام. داد می زنم، می گم ولم کن. جدی می گم. من دیگه نمی تونم به این زندگی ادامه بدم. هنوز پوزخند می زنه، می گه الان از اون وقتایی که قاط زدی. می گم طلاقم بده و برو یه زن دیگه بگیر. برای تو هم سخته این زندگی رو تحمل کنی، بهتره الان تمومش کنیم. فقط می خنده و هیچ توجهی به حرفام نمی کنه. از اون سمت ماشین ها با سرعت می آن و از کنارمون رد می شن. کاش یکی از اون کامیونها ما رو زیر می گرفت و راحت می شدم.

رسیدیم خونه مادرم. با مادرم تنها شدم. باز هم نمی دونم چطور سر حرفو باز کنم‌. ولی باید بگم. می گم مامان، شوهرم منو درک نمی کنه، می گه چی؟! مگه ما رو درک کردن. می گم مامان ازش بدم می آد، دوسش ندارم، نمی تونم تحملش کنم. خیلی عذابم می ده. می گه این سرنوشت تمام زن هاست. خاله تو نمی بینی شوهر خاله ت قدیما خیلی عذابش داد ولی الان باهاش خوبه. می گم مامان الان دیگه؟ الان که خاله هزار درد و مرض داره، الان دیگه چه فایده داره وقتی زندگی براش هیچ لذتی نداره. می گه عموتو ببین. با زن عموت چقدر بد بود. الان قدرشو می دونه. می گم مامان، زن عمو الان هفتاد سالشه دیگه می خواد چیکار عمو باهاش خوب باشه. می گم مامان وقتی پیر شدم دیگه چه فایده ای داره، فرصتی برای زندگی ندارم. مامان هم یاد گرفته، سریع حرفو عوض می کنه. من هم دیگه ادامه نمی دم، حوصله ی بحث بی نتیجه ندارم. کاش با بابا حرف می زدم. آخ که چقدر دلم بغل بابا رو می خواد با اون دستای جادوگرش که وقتی روی موهام می کشید، دنیا برام بهشت می شد. اون وقتا دختر کوچولش بودم، تو بغلش می نشستم و باهاش درد دل می کردم، اون هم می گفت دخترم اینا حرفای زنونه ست باید به مامانت بگی. ولی من با اون راحت بودم‌. الان هم مثل قدیما شده، من و اون تنهاییم. یه استکان چای جلوی اون، یه استکان چای هم جلوی من، دلم می خواد باهاش درددل کنم. اما یه چیز فرق کرده. حرفام همش زنونه ست شرمم می آد تو چشاش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم. موقع خداحافظی مامان آروم بهم می گه یادت نره ها حتما برو دکتر. منظورش اینه برو پیش روانپزشک از اون قرصایی بخور که گیج و منگت می کنه، بری تو هپروت و دیگه حرفای قلمبه سلمبه نزنی، شوهر یعنی سایه یه مرد بالا سرت باشه، عشق و دوس داشتن همش کشکه. می گم مامان من دیگه به اندازه کافی بزرگ شدم. می تونم برای خودم تصمیم بگیرم. می گه نه، آبروی ما رو بخوای ببری من می میرم. باز هم فقط به فکر خودشه، نمی گه من دارم ذره ذره می میرم. بابا رو بغل می کنم و می بوسم، اما سمت مامان نمی رم. می گم برو تو خونه، نمی خواد بدرقه مون کنی. خیلی ناامید شدم. احساس تنهایی می کنم، چقدر بده حتی پیش عزیزترین کسای زندگیت احساس تنهایی کنی.

جاده خلوته، سرعتمون بالاست. سرمو به صندلی تکیه دادم و به نقطه های نورانی که از روبرو از دل تاریکی سوسو می زنن، نگاه می کنم.داریوش داره می خونه: ای پرنده ی مهاجر، چقدر دلم می خواد من هم مثل یه پرنده آزاد بودم. دلم واقعا پرواز می خواد. الان بهترین فرصته، یه چشمم به فرمون ماشینه، یه چشمم به جاده، فقط کافیه فرمونو به چپ بچرخونم، می خوریم به یکی از اون ماشین هایی که از اون روبرو می آد و بعد همه چی تمومه.

باز شدم همون دختر کوچولوی بابا، بابا پشت رول نشسته من هم بغلشم، بهش می گم بابا گاز بده! بابا گاز بده! داریم به سرعت تو جاده به سمت بی نهایت می ریم، چه کیفی داره!

 

شاکر

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها