هر روز یک داستان کوتاه

پسر

کانال تلگرام
تلگرام

 

 

قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش. فوتبالش عالی بود و این بهش حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کنه. این هم یکی از اخلاق‌ گَندش بود. یک اخلاق خاصّ دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. به یکی می‌گفت «مجید باقالو» یکی «میگ‌میگ» یکی «صفدر چُمباتمه» اون یکی «پاندای کنگ‌فو‌کار» و … من هم که «احسانِ دول‌آبادی» بودم _تُف به این پَسوند مسخرهٔ فامیلم.

خلاصه کافی بود چیزی برای سوژه‌کردن کسی پیدا کنه؛ اون رو مدام مثل پتک می‌کوبید تو سر طرف و بقیه هم کِرکِر به خوشمزه‌بازی‌هاش می‌خندیدن.

خونه‌شون توی یک مجتمع آپارتمانی شلوغ، طبقه اول بود. پشت درِ بلوک ایستادم و می‌خواستم زنگ واحدشون رو بزنم، که از لای پنجرهٔ نیمه‌باز صداش رو‌ شنیدم:

“بابا توروخدا. آخه امروز جمعه است. من که هرروز بعد از مدرسه باهات اومدم سرِ ساختمون. امروز برم فوتبال دیگه.”

بعد صدای باباش اومد:

“گفتم برو لباس بپوش راه بیفت توله‌سگ، با من یکی‌به‌دو نکن. اومدی که اومدی! وظیفه‌ات بوده که اومدی. من نون مفت ندارم بدم تو بخوری و‌ واسه خودت ول‌ بگردی. من به سن تو بودم زن و زندگی داشتم و آفتاب نزده تا خود غروب مثل سگ روی زمین مردم جون می‌کندم. حالا واسه من شنبه و جمعه می‌کنه میمون‌الدوله.”

توپ از دستم افتاد. پاورچین رفتم برش‌داشتم و دویدم سمت میدونِ بازی. با خودم کلنجار می‌رفتم که وقتی رسیدم، به بچه‌ها بگم و با این «میمون‌الدوله» انتقام سختی ازش بگیریم یا نه؟!

 

 

م سرخوش

 

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها