هر روز یک داستان کوتاه

زیر پوست شهر

کانال تلگرام
تلگرام

 

 

اولین چراغهای شهر در حالی روشن شد که  زشتی های پنهان در   پس ِ تاریکی دوباره جان میگرفتند.

پسرک دوره گرد ،  با لباسهای خیس زیر دامنه مغازه ها   میلرزید و  اشک میریخت و دستهایش را که از سرما قرمز شده بود به هم میمالید و جلوی دهانش میگرفت تا با گرمای درونش زمستان را گرم نماید.

بارها او را در سطح شهر دیده بودم که  در سرما و گرما  لبخند رضایت از لبانش محو نمیشود.

یک احساس درونی به من میگفت :

این اشکها نمیتواند از سرما باشد.

نزدیکتر رفتم.در لابلای بسته های بزرگ دستمالها  کوچکتر از همیشه او را دیدم.

علت گریه اش را پرسیدم!

در حالی که همچنان اشک میریخت ،دستهای سردش را در جیبش برد و تراول مچاله شده ای را بیرون اورد  و گفت:

راننده یک ماشین شاسی بلند   از من خرید کرد و این پول را به من داد که الان متوجه شدم جعلی است.

در حالی که کلمات در گریه هایش نامفهوم بود از من خواست تنهایش بگذارم.

من درحالی که در  هوای بارانی و سرد به حرفش گوش میکردم،انگار ذرات پلیدی و نامهربانی های شهر را    استشمام می نمایم .

جملاتی از مردی کوچک که  مرا زیر سنگینی بار حقارت خم می نمود.

همان شب در خانه ای که پسرک در زیر دامنه اش اشک میریخت،زنی با عصبانیت میگفت:

مگر قحطی دستمال کاغذی است که این همه  گرفته ای!؟

و یکی از مردم در سکوت به  اشک هایی می اندیشید که شاید برای مدتها باید میزبانش باشد.

 

زیر پوست شهر

روحی

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها