هر روز یک داستان کوتاه

اجل

کانال تلگرام
تلگرام

وقتی ابد مرا، عق می‌زد از ازل

پاشیده می‌شدم، بر جان این غزل

 

طعم اسید داغ، بر حلق زنده ها

یک زهر مار تلخ، با مزه ی عسل

 

صفرای بی امان، دشت درندگان

با کوزه های خون، بر دوش و در بغل

 

جوینده ی طلا، در رود زندگی

یک عمر رفت و هیچ، جز خاکه و بدل

 

یک عمر رفت و من، گاو حسن شدم

بی سینه ماندم و، دنیا اتل متل

 

بر روی قله ها، خیره به تخته سنگ

غلتان به قهقرا، بی پرسش از علل

 

یک لحظه صبر و بعد، رفتن به پای کوه

قلبی پر از تهی، یک جنگ بی جدل

 

خندیدم و شدم، همراه سنگ خود

شادی من رسید، تا زهره و زحل*

 

قصه به سر رسید، گرچه کمی عجیب

اما تو هم برو، با قصه ی اجل

 

 

*ر.ک به “افسانه سیزیف”

 

 

م نوری

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها