هر روز یک داستان کوتاه
چشم آبی

چشم آبی

کانال تلگرام
تلگرام

زانوهایش را خم کرده بود و سرش را در انتظار چکیدن قطره ی بعدی خون پایین نگه داشته بود .
خونش بوهای مختلفی می داد . انگشتش را روی شکستگی سرش کشید و مقابل بینی اش گرفت و بو کشید . حس کرد بین پاهایش چیزی تکان می خورد . دستش را روی خون های در حال لخته شدن کف زمین قرار داد .گرم و لغزنده بود . از دیوار سلول فاصله گرفت پاهایش را دراز کرد و روی زمین به پشت خوابید . دست چپش را بین پاهایش برد و دست خونی را زیر دماغش نگه داشت .
به دیوار هایی که تا سقف او را احاطه کرده بودند نگاه کرد . رد دستهای عرق کرده ای که روی دیوارها خشک شده بودند و جای مشت هایی که فرو رفته بودند و هرزگاهی رگه های خشک شده ای از خون ، اشک و ادرار او را احاطه کرده بود . از یک چیز بیشتر از همه ی اینها خوشش می آمد : بوی تند عرق حاصل از وحشت … این بو را به خوبی می شناخت و هوای سلول اشباع شده از عطر شهوت آور ترس و اضطراب اعدامی های قبلی بود .
به سقف خیره شد به فکر فرو رفت و دست چپش را توی شلوارش دایره وار دور چیزی می چرخاند .
ناگهان سیلی محکمی به صورتش خورد . دو زانو روی زمین نشست ساعد دستهایش را مقابل صورتش گرفت . گریه افتاد و گفت :
نزن . تو رو خدا … غلط کردم …
_ نگفتم سراغ بساط من نرو ؟! سیگار می کشی ها ؟! حالا آدمت میکنم .
از بین ساعدهایش چهره ی سرخ و برافروخته ی پدرش را می دید که در حال بیرون کشیدن کمربند است . روی پهلو غلتید و خودش را به دیوار چسباند . منتظر بود تا از شدت درد به خودش بپیچد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد چشمهایش را به آرامی باز کرد هرم نفس هایش به دیوار سلول میخورد و با بوی نم خاک مرطوب بر میگشت توی صورتش . دست چپش دوباره به آرامی توی شلوارش خزید و دست دیگرش زیر دماغش بود .
رد ناخن های روی دیوار چشمانش را خراش انداخت . بچه گربه را دودستی محکم نگه داشت و تف انداخت توی چشهای آبی رنگش .
_ صدبار بهت گفتم سراغ …
نمی دانست گربه ی بیچاره را به چه کاری محکوم کند تا دست آویزی باشد برای تنبیه کردنش .
به صورت معصوم و کوچک بچه گربه نگاه کرد . چشمهایش مثل چشمهای پدر آبی بود . از نظرش چشم آبی ها همه سیگار می کشند حتی اگر گربه باشند . او ندیده بود که گربه سیگار بکشد ولی پدر که چشمهایش آبی بود سیگار می کشید خود او هم چشم هایش آبی بود و هرزگاهی دزدکی سیگار می کشید و بعد کتک می خورد و بعد دزدکی سیگار کشیدن هیجان بیشتری پیدا می کرد . یک عموی چشم آبی هم داشت که کتک نمی خورد ولی سیگار می کشید . پس این گربه ی کوچک موذی هم با آن نگاه معصومانه ی دوس داشتنی اش حتما دور از چشم او سیگار می کشید .
صدایش را شبیه پدر کلفت کرد و گفت :
_ صدبار بهت گفتم سراغ بساط من نرو . اوایل ته سیگارامو از رو زمین بر میداشتی میکشیدی حالا دیگه کارت به جایی رسیده میری سراغ بسته ی سیگارم . ها ؟! دزد شدی ؟! توله سگ آدمت میکنم….
دستهایش را دور گردن بچه گربه حلقه کرد و سرش را محکم بین مشت هایش نگه داشت .چهارزانو روی زمین نشست دستهایش را بالا برد و بعد بدن بچه گربه را با تمام قدرتش به زمین کوبید . درست مثل وقتی که پدرش سر کمربند را در دست می گرفت و با تمام توانش بدن او را کبود می کرد .
چشمهایش را بست دندانهایش را با نفرت روی هم فشار داد و دستهایش را بالا و پایین برد . بچه گربه روی مچ و ساعدهایش چنگ می انداخت و صدای شلپ شلپ برخورد کمربند با سوزش و درد پهلوهایش همراه شده بود . از لابه لای ساعدهای زخم شده اش پدر را دید که کمربند را روی زمین انداخت . مردمک چشمهایش مثل دو تیله ی آبی رنگ درون کاسه ی خون مدام تکان می خوردند .سراغ پیکنیکش رفت و میله ی آهنی که روی شعله داغ و قرمز شده بود را برداشت .
_ نه بابا غلط کردم گ… خوردم باباااا…
چشمهایش را که باز کرد گوشه ی دیوار غوز کرده بود ، پشت دست راستش را لیس میزد و فوت می کرد ولی خبری از سوختگی نبود ، فقط شلوارش را خیس کرده بود .
حس چندش آوری داشت شلوارش را از پاهایش درآورد و به سمت دختربچه ی چشم آبی که به دیوار بسته شده بود حرکت کرد .
دست چپش را پایین برد و بین پاهای دختر بچه را لمس کرد انگشتش را آرام آرام جلو می برد .
دختربچه جیغ می کشید و خون آرام آرام کف دستهای مرد را گرم می کرد .
دستش را بالا آورد تا بوی خون را استشمام کند . نفس نفس می زد .
طناب دار اجازه نداد دستش به دماغش برسد …

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها