هر روز یک داستان کوتاه
یواشکی

یواشکی

کانال تلگرام
تلگرام

شهرکی که دوران نوجوانی من در آن طی شد، تقریباً صد خانه‌ سازمانی، یک پارک، نانواییِ لواش، دوتا سوپرمارکت و قصابی و میوه فروشی، یک درمانگاه، مدرسه‌ای کوچک، و یک سینما داشت که پنج‌شنبه‌شب‌ها فیلمی نمایش می‌داد. فیلمی که بیشترِ اهالی شهرک، ازجمله ما و خانواده‌ سجاد که همسایه‌ دیوار‌به‌دیوار ما بودند، به دیدن آن می‌رفتند.
سینما رفتن فرصت خوبی بود. می‌شد به بهانه‌ای من و سجاد دورتر از خانواده‌هایمان بنشینیم و بعداز خاموش شدن چراغ‌ها، بزنیم بیرون. کافی بود قبل‌از پایان فیلم خودمان را به سینما برسانیم و وانمود کنیم همین الان از سالن خارج شده‌ایم. سجاد که سه‌سال از من بزرگتر بود و به دبیرستانی در شهر می‌رفت، راحت می‌توانست برای خودش از آنجا هرچه دلش می‌خواست بخرد. اما من در مدرسه‌ شهرک درس می‌خواندم و تنها گاهی، آن هم باتفاق خانواده، به شهر می‌رفتم.
سجاد انقدر عرضه داشت که بتواند هروقت خواست چندنخ سیگار از شهر بخرد تا در گوشه‌ای دنج از پارک، یواشکی دود کنیم. ولی من هیچ‌وقت نمی‌توانستم این کار را بکنم. تا اینکه یک‌روز پاکت سیگار پدرم را روی سکوی آشپزخانه دیدم و چون کسی دوروبرم نبود سریع دونخ از روی آن برداشتم. سیگار‌ها را در جیب داخل کیف مدرسه‌ام قایم کردم.
آن روز وقتی سجاد را دیدم، با غرور گفتم:

_امشب بریم یه دودی بزنیم. من مهمات ردیف کردم. چی‌گفتی؟!

سجاد گفت جایی که در گوشه‌ خلوتِ پارک داشتیم دیگر امن نیست و باید جای بهتری پیدا کنیم. همان وقت بود که نقشه‌ سینما به سرم زد و آن را مطرح کردم. سجاد گفت:

_دمت گرم پسر. این شد یه فکر حسابی. از درِ پشتی می‌ریم تو حیاط خونتون و راحت می‌شینیم حال می‌کنیم.

پنج‌شنبه‌شب، پدرم گفت که کار واجبی پیش آمده و باید بیرون برود. برای همین من و مادرم همراه مادرِ سجاد و او، به سینما رفتیم. فیلم مسخره‌ای بود و ما فقط منتظر بودیم قسمت دوم نمایش زودتر شروع شود تا به‌محض خاموش شدن چراغ‌ها، جیم شویم. همه‌چیز طبق نقشه پیش رفت و در مسیرِ کوتاه سینما تا خانه هم کسی ما را ندید. کلید انداختم و وارد حیاط پشتی شدیم. بوی تند و عجیبی می‌آمد. سیگار‌ها را قبلاً درون شکافی زیرِ تختِ کنار حیاط پنهان کرده بودم، اما عقلم نرسیده بود که باید کبریت یا فندکی هم دست‌وپا کنم. به سجاد گفتم:

_تو که آتیش نداری نه؟ عیب نداره. الان جَلدی می‌پرم از آشپزخونه میارم.

درِ خانه‌ را آهسته باز کردم و وارد شدم. بوی نامطبوع بیشتر شد. به سمت آشپزخانه رفتم و آنجا خشکم زد. پدرم روی صندلی، کنار اجاق‌گازِ روشن نشسته بود و لوله‌ای کاغذی در دهان داشت. پدرِ سجاد هم سیخِ سرخی را به سیخِ دیگری نزدیک کرده بود که دود غلیظی از آن بلند می‌شد.
من و پدرم، چشم‌درچشم هم، مات‌مان برده بود. سیگار از دست من و لوله‌ی کاغذی از دهان پدرم افتاد. سجاد پشت سرم آمد و گفت:

_معلوم هست داری چه غلطی می‌کنی بچه؟ رفتی آتیش…

او هم با دیدن پدرش لال شد.

 

م- سرخوش

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها