هر روز یک داستان کوتاه
ناجی

ناجی

کانال تلگرام
تلگرام

پریا دهقان منش

 
وقتی روز امدنش نزدیک میشود زندگی منجمد و یکنواخت اینجا، پر از شادی می شود.کلماتی که ادا می کنم از شوق امدنش در دهانم می رقصد و حتی بادها هم زیر بال تک درخت تکیده ی حیاط را می گیرند و می رقصانندش.او همان کسی است که دخترک دیوانه ی دراز اینجا برایش، با آلبالو کوهی ،لب هایش را سرخ می کند.از دنیای بیرون می آید از پشت درهای بلند این ساختمان نفرت انگیز
با ریش بلند سیاه و چشم های ریز و نگاه نافدش
سر تا پایش را نگاه میکردم بویی که از خود در راهرو به جا میگذارد را به درون ریه هایم می فرستادم. پایم را جای پایش می گذاشتم و دستگیره ی دری را که لمس کرده بود طواف می کردم. دلم می خواست از این خیال دلنشین اویزان می شدم.هرکاری می کردم که نگاهم کند پشت در اتاق مدیر از سوراخ ریز کلید چشم های شیفته ام می پاییدش ….مدیر پیدا بود که پول ها را می شمرد و عینک شکسته ی کهنه اش را روی دماغش جابه جا می کرد.
صدای بم دوست داشتنی اش که می گفت این بچه ریقوهایی که تو تحویلم میدی و هیچ جا نمی خوانشون
ان وقت مدیر همان طور که عادتش است دست هایش را بهم می مالد و ادای آدم های مظلوم را در می آورد که :بچه ای روزی دو وعده بیشتر غذا نداره و جای موش ها تو انبار از رخت خوابش راحت تره،همین میشه.
و غمگین می شد.
همیشه به اینجای حرف که می رسند ساکت می مانند و او با دست های چاق و گردش به ریشش دست می کشد.
دوست دارم وقتی از اتاق مدیر بیرون می آید و مثل یک گله گوسفند نگاهمان می کند ،نگاهش روی من میخکوب شود.از آرزوهای محالم است؛ ایکاش میان بازوانش جای می گرفتم،ایکاش انگشت های آن دست قوی و نیرومندش میان انگشت هایم قفل می شد.
ولی او به من علاقه ای ندارد و حتی میان آن همه بچه ی کثیفی که توی حیاط از سر و کول هم بالا می روند چشم های منتطر من را نمی بیند .هفته ی قبل پسرک قدبلندی را با خودش برد. دوست داشتم همانجا روی خاک و خول های حیاط بی در و پیکر بیفتم و زار بزنم.دامنم را با دست مچاله کردم و از درد لبم را گزیدم. دیگر دوست نداشتم برنج و یا گوشتی را که بعد از مدت ها نصیبمان می شد بخورم .از مدیر متنفر بودم که از کم شدن تدریجی مان غمگین بود ولی نگاهش زیر عینکهای جدید و قشنگش برق می زد.دوست داشتم داد بزنم تورا به خدا از حبس کردن مان تا ابد در این گوشه ای که بوی نا می دهد،غمگین باش.مثل دیوانه ها پریدم پشت بشکه های اب و با سنگ محکم روی دیوار خط کشیدم.باید زمان دوباره امدن این ناجی دوست داشتنی ام را می فهمیدم.

از خواب بدی پریده ام.همه جا تاریک و وهم انگیز است.انگشت پایم از سوراخ پتو بیرون زده.بقیه بچه ها خوابند و پسرک ریقویی که از همه چیز و همه کس می ترسد، پتویش را توی دلش جمع کرده است.یاد فردا می افتم …خوشی توی دلم می رقصد.بلند می شوم. ذوق آمدنش مثل آبشار از سر تا پایم پایین می رود.توی راهرو از ذوق و سرما قوز می کنم و تند تند می روم و می آیم.مدیر خواب است و نباید بیدارش کنم.وگرنه خرخری می کند و می آید سروقت مان.از پشت عینک اش می پایدمان و هر بار که یکی مان با او از این دخمه خراب می رود،غم از نگاهش می بارد.تا حیاط می روم. دور خودم می رقصم موهای بلند اشفته ام دور گردنم پیچ می خورد و خنکی صبح پاهایم را می گزد.دوست دارم صبح شود و با او از این زندان همیشگی ام بروم. شکل پدری ست که برای خودم تصور می کردم. می ایستم و باز هم منتظر می مانم…
نگاهم را به آسمان می دوزم .شب تمام قد جلویم ایستاده.

 

پریا دهقان منش

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها