هر روز یک داستان کوتاه
زن

زن

کانال تلگرام
تلگرام

وحیدطلعت

 

زن بغض بود، گریه ی مردی غریب بود
زن ماه بود، زیبا بود و نجیب بود

زن غصه داشت، خاطره ای دور و تلخ داشت
مرد از جنون و عشق و هوس بی نصیب بود

باهم قدم زدند، دو تنها، کنار هم…
اما مسیر دره فراز و نشیب بود

در پای کوه، سمت غروبی اسیرتر…
خورشید مست عطر درختان سیب بود

زن فکر کرد و توی دلش گفت رو به مرد؛
شاید که سرنوشت فقط یک فریب بود؟

زخمی میان سینه ی مرد آرمیده بود
زخمی عمیق، زخمی که بی رقیب بود،

زن دوست داشت از درد مرد کم کند
در روزگار دوری شاید طبیب بود،

زن فکر کرد پایان مرد، مرگ اوست
پایین دره حادثه هایی قریب بود…

باران گرفت و زن پر از بغض گریه کرد
این وقت سال و این همه باران عجیب بود.

وحیدطلعت

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها