هر روز یک داستان کوتاه
کمربند انفجاری

ماراد

کانال تلگرام
تلگرام

شهرام شعبانی نیا

کمربند انفجاری اش را پوشید. از تلحه خواست که بند پشت آن را محکم ببندد.
– تلحه، یادت نره! گره‌ی کور! نمیخوام بهیچوجه باز بشه.
– خیالت راحت ماراد، جوری بستم که فقط دربانان بهشت میتونن اون رو باز کنن. آخه تو بهشت دیگه این کمربند بدردت نخواهدخورد.
– تلحه!
– چیه برادر.
– بنظرت وقتی بدنم تکه تکه بشه، این کمربند انتحاری هنوز به من وصله؟!
– این چه حرفیه؟ البته که وصله. این تنها مدرک بهشتی بودن توئه.
– آخه وقتی بدنی در کار نباشه، این کمربند به چی وصله؟!
– چمیدونم. به بدن بهشتیت. الآن چه وقت سؤال کردنه ماراد!؟ الان فقط به فکر حوری‌هایی باش که اونجا منتظرتن. بهشت مبارک برادر! برو خدا به همرات.
– من می‌ترسم تلحه. اگه این چیزهایی که میگی حقیقت نداشته باشه چی؟ اگه اونجا موکلین دوزخ منتظر من باشند چی؟ اگه این مردمی که باعث مرگ اونها میشم از من خداشناس‌تر باشن چی؟
– ماراد، برادر، دیگه داری از مرزهای بهشت دور میشی. این چه افکار احمقانه ایه که در سر می‌پروری؟ ایمان داشته باش. تنها گروه برحق مائیم. و بهشت تنها شایسته‌ی ماست. برو و شیطان را لعنت کن و شک را نابود.
– تلحه، اگر در لحظه آخر ترسیدم و نتونستم این کار خطیر رو انجام بدم چی؟ من خودمو شایسته‌ی بهشت نمیدونم تلحه. من هنوز نماز رو هم کامل بلد نیستم. تا الآن یک جزء از قرآن رو هم نخوندم.
– ماراد، دیگه داری شورش رو درمیاری. نگران نباش. شایستگی تو از قبل توسط فرمانده تأیید شده. جایگاه تو در بهشت توسط امام ابوبکر از قبل رزرو شده. فقط کافیه اون دکمه‌ی لعنتی رو به موقع فشار بدی.
– اما اگه نتونستم چی؟!؟
… مدتی به سکوت گذشت. تلحه در فکر بود که آنچه را فرمانده گفته و بر محرمانه بودن آن تأکید کرده، بگوید یا نه!؟ عاقبت تصمیم گرفت: او دیگر حتا اگر بخواهد هم نمی‌تواند آن کمربند انتحاری را باز کند. دیگر راه بازگشتی برایش نیست. پس بهتر است او را یک‌دله کنم.
– ماراد، برادر، خوش بحالت. راهی که شروع کردی دیگه برگشت نداره. ببین! عین اون ضامن انفجار که روی کمربند تو وصله، توی دست منم هست. از قبل باهم روی یک فرکانس ست شدن. خیالت راحت، اگه تو هم پشیمون بشی، من خودم تو رو با پرواز یکسره میفرستم بهشت.
– اما قرار ما این نبود. قرار بود فقط یک ضامن و اونم دست من باشه.
– ماراد ساده‌دل من! فکر کردی تو اولین شهیدی هستی که دچار شک میشی؟!؟ دستور فرمانده عثم هست که تو در راه خدا این جسم فانی را فدا کنی. نیازی نیست تو دلت بحال کشته‌شدگان بسوزه. اونها اگر اهل ایمان باشند همراه تو به بهشت میان، و بقیه‌شون هم به درک واصل میشن.
– خود عثم اینو بهت گفته؟
– خود خودش!
ماراد به‌راه‌می‌افتد و از قرارگاه بیرون می‌زند. به سمت ساختمان فرماندهی. تلحه هرچه فریاد میزند صبر کن، حریف قدمهای تند و محکمش نمی‌شود.
ماراد چند قدم دیگر بیشتر با ساختمان فرماندهی فاصله ندارد. چهره‌اش دیده نمی‌شود، ولی تلحه از طرز راه رفتن او و دست راستش که محکم در سینه جمع شده‌‌، میتواند عصبانیت و خشم ماراد را کاملاً حس‌کند.
سه قدم مانده به درب ورودی ساختمان فرماندهی! دو نگهبان در دو طرف درب ساختمان دارند اسلحه‌هایشان را آماده می‌کنند تا جلوی او را بگیرند ولی وقتی انگشت ماراد خشمگین را روی ضامن می‌بینند هرکدام از طرفی فرار می‌کنند.
تلحه با حرص دندانهایش را به هم، و انگشتش را به روی شستی ضامن انفجار می‌فشارد.

 

شهرام شعبانی نیا

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها