هر روز یک داستان کوتاه
غروب

غروب

کانال تلگرام
تلگرام

محمد برازشی

 

غروب میشد و گفتی غروب دلگیر است
غروب میشد و گفتم غروب جانکاه است

نفس کشیدی و از تو… به سرفه افتادم
که سهمه سینه ی مان از خوشی فقط آه است

بگو به آن که به پیراهنم قناعت کرد
هنوز یوسف تو در دل همان چاه است

و برکه گفت که در عشق حرف فاصله نیست
که سال هاست میان دلم رخ ماه است

چقدر خواستم اما نشد که ما بشویم
برای با تو نشستن زمانه کوتاه است

رسیده قصه ی ما آخرش ولی افسوس
کلاغ قصه که ما بوده ایم در راه است

محمد برازشی

نظر دهید

دسته‌ها

داستان های با قلم خودتان را برای ما ارسال کنید تا علاوه بر دریافت نقد، داستانتان را هم در سایت منتشر کنیم.

نوشته ها